بارونی...

هنوز از سرمای هوای این چند  شبه  ، دوتا شکوفه  درخت البالو  از بین نرفتند...

....

این روزها انگار پاییزی نیست نه خبری از بارون هستش نه هوای  ابری  و نه  حتی

رنگین کمانی .... ابرها هم مثل اینکه قهرند ... دلم اون روزهای پاییزی رو می خواد

توش   از بارون شدید خیس  میشدم ...  لحظه ای که دیگه حتی صدای  قطرات

بارون رو نمیشنیدم  از بس که خیس شده بودم  افتادن قطره های بارون  رو روی سرم

 حس نمی کردم. و انگار   توی اون لحظات همه  چیز آروم شده و بارونی در کار نبود

و فقط یکی شدن بودن  با بارون...

.....

این روزها خوابهای عجیب و غریب زیاد می بینم...

.........

کتاب سمک عیار رو خوندید؟ کتاب جالبی هستش... چند سال پیش دادم به یکی از

فامیل ها اما دیگه  پس نداد... راستی چرا یهو یاد   سمک عیار  افتادم؟... نمیدونم...

...

میگند موقع مرگ  حضرت علی  (ع) رو می بینی ... نمیدونم اون وقت  چطوری 

می تونم  نگاه کنم وقتی که کاری نکردم به خاطر دوستی و محبتم   نسبت به

حضرت علی (ع)....

/ 2 نظر / 5 بازدید
منو همسری

سلام گفتی بارون . منم دلم بارون خاست . وای که چقده عاشق بارونم . یه بارون بی سقف . یه بارون بی چتر . یا بارون تویه جنگل . یه بارون که زیرش دراز بکشی و خیس بشی .من دلم بارون میخاد . پاییزم پاییزای قدیم . واسه خودش ابهتی داشت . الان دیگه سوسول بازی شده