گل...

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست
بگشای لب که قند فراوانم آرزوست

ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر
کان چهره ی مشعشع تابانم آرزوست

گفتی بناز بیش مرنجان مرا برو
آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست

آن دفع گفتنت که برو شه به خانه نیست
آن ناز و باز تندی دربانم آرزوست

زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

زین خلق پر شکایت گریان شدم ملول
آن های و هوی و نعره ی مستانم آرزوست

والله که شهر بی تو مرا حبس میشود
آوارگی کوه و بیابانم آرزوست

یک دست جام باده و یک دست زلف یار
رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز دیو و دل ملولم و انسانم آرزوست

گفتند یافت می نشود گشته ایم ما
گفت آن چه یافت می نشود آنم آرزوست

مولانا

...

تقدیم به تو که در سیاهی زندگی مثل یک گل امدی ... هنوز هم بوی خوب و زیبای تو

توی زندگیم جاری هستش...

 

/ 7 نظر / 5 بازدید
مصطفی

سلام. شعر زيبايي بود. اين را بدان كه اشعاري كه شاعران بزرگ ما سراييدند هيچ وقت كهنه نخواهند شد.

آرزو

حمید کاش بدونی که قلبم هنوز توی سینم مال توئه . کاش می دونستی که چقدر عاشقتم و کاش و کاش.. نمی دونم شاید اینطور بود سرنوشت عشقم.

ali

واقعا زیبا بود امیدوارم به من هم سر بزنی منتظرم!!!!!!!!!!1[چشمک]

گل

سلام مرسی انشالله خونه دلت همیشه روشن باشه در پناه حق و حقیقت

سیدخلیل

سلام این شعر رو چندین بار قبل تر از این هم خونده بودم! ولی امروز به طرز عجیبی به دلم نشست! به فال نیک میگیرم این به دل نشستن و اومدن تو وبلاگ شما و تصمیم بزرگی که قراره امروز بگیرم یاعلی

khanoomgol

زین همرهان سست عناصر دلم گرفت؛ شیر خدا و رستم دستانم آرزوست.... خیلی عالی بووود، ممنون از شعر زیبایی ک گذاشتید.[لبخند]

حسام

بی تربیت!