1384

نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸۴/۸/۱۸

 دیروز داشت بارون می بارید من هم دیروز  رفتم زیر بارون  و خیس شدم یه چند

 ساعتی زیر بارون  بی هدف گشتم  .  تا وقتم بگذره . می دونید وقتی ادم زیر بارون

میره  اولش  یه جوریه وقتی ادم خیس میشه  ناراحت میشه اما بعدش می دونید

 برای آدم عادی میشه و تازه آدم شروع می کنه به لذت بردن از اون و لذت بردن از

قدم زدن زیر بارون.

   راستی اون دوستم که می گفتم  مشکلی داره   مشکلش تا حدودی برطرف شده

  این شعر و این گل هم تقدیم به این دوست   خوب و مهربونم

من ندانم

که من کیم

من

فقط می دانم

که تویی شاه بیت غزل زندگیم

....

این یه یاد آوری از سال 84... الان یادم نمیاد مشکل اون دوستم  چی بود  یا حتی اون دوستی که نوشتم کی بودش  (فقط حدس  می زنم  که احتمالا می تونه باشه که اون هم چند سال هستش که ازش خبری ندارم . بی خبر گذاشت و رفت بدون هیچ نشونی...)... انگار اون سال حالم بهتر بوده حداقل بارون آرومم می کرده...

/ 4 نظر / 6 بازدید
رها راد

[گل] اگر زندگاني براي باور كردن و دوست داشتن است من مدت ها باور كرده ام و دوست داشته ام .... مدت ها راست گفته ام و دروغ شنيده ام ... حال بس است

ای وای، شما که تو پست قبل نوشتین همه چی عالی شده، چی شد یهو؟! :( می دونید به نظرم آدم باید به همین دلخوشی های کوچیک دل خوش کنه، من که دیگه خیلی وقته بی خیال یه آرامش و یه شادی عمییییق شدم، دل خوشم به همین بارون حتی، یا خوردن یه بستنی توی هوای سرد وسط پارک :) واسه خواهر زاده تون کادو گرفتین؟ اینم یه دلخوشی دیگه :)

رضا .م

خوبه که حداقل بارون باعث شد یکم یخ ت واشه !!! کاش همیشه بارون بباره .!

[لبخند]