شده توي زندگي يه نفر رو ببينيم براي اولين بار

 

 

 

اما توي همان لحظه فكر كنيم كه اون رو ميشناسيم

 

 

 

اون رو دوست داريم. محو اون بيشيم

 

 

مثل يه رويا. انگاركه اون لحظه رو داريم خواب ميبينيم

 

 

 

بعد مدتي ديگه اون رو نمي بينيم براي هميشه

 

 

انگار يه خواب زيبا بوده كه ديديم نه واقعيت

 

اولين ديدار ما بود آن و شايد آخرين ديدار؟

 

 

ما در آن غربت به هم نزديكتر ياران.

 

 

ياد عطر آگين آن افسانه گون لحظه

 

 

نور باران باد و گلباران!

 

 

گشته در رويش نگاهم محو

 

 

مانده در چشمم نگاهش مات.

 

 

باز هم او را توانم ديد؟

 

آه كي ديگر؟ كجا؟ هيهات!

 

اخوان ثالث

/ 8 نظر / 6 بازدید
فرخنده

سلام برای من که پيش نيامده.شعر زيبايی بود.

زيبا

سلام ممنون که به من سر زدی بازم پيشم بيا

ali

وبلاگ قشنگی داری...تو هم مثل خودم تنهائی...منتظرت هستم از تنهائی درم بيار....

alireza

مرسی حمیدرضا...بیشتر بنویس...

rojano

وبلاگ زيبايی داری . از نظرت ممنونم . با ارزوی موفقيت برای تو خداحافظ...

rozi

سلام .....چقدر گرفته دلت مثل انکه تنهايی .....بعضی وقتا ادم تو کار خدا می مونه ...چرا اشنا ميشيم و چرا دل ميبنديم و چرا بايد دل بکنيم؟ ( گريههههههههه)

آزاده

دستها ميسايم تا دری بگشايم برعبث می پايم که به در کس آيد درو ديوار بهم ريخته شا ن بر سرم ميشکند