یک قطره ی آب بود و با دریا شد

یک ذره خاک با زمین یکتا شد

آمد شدن تو اندر ین عالم چیست

آمد مگسی پدید و نا پیدا شد

عمر خیام

واقعا ما برای چی بوجود امدیم به خاطر اینکه بخوریم و  بخوابیم و بپوشیم و از  لذت آعوش  بهره

ببریم و مثل همه موجوات صاحب بچه بشیم و بمیریم؟ واقعا  زندگی ما در همین  خلاصه شده؟ 

به قول شاعر  هوردن و خوابیدن و  دیگر هیچ؟  واقعا فکر نمی کنید   زندگی ما   رنگ  بیخودی  و بیهودگی

به خودش  گرفته و ما فقط  در فکر شکم و ... هستیم  واقعا چرا ما باید اینجوری بشیم؟ جبر زمانه

هستش و یا تنبل خودمون و یا اینکه  کلا ما  برای جز اینجور زندگی کردن افریده نشدیم و محیط زندگیم

هم بهمون  اجازه    نمیده  بتونیم دست به کاری بزنیم؟ چرا باید صبحمون رو شب بکنیم و هیچ فرقی

زندگیمون با روزهای قبلش نکنه؟ و بدتر از اون  روزها و ماه ها و سالها بگذره  به جز گرد  پیری که به

چهره مون نشسته و  سیر یه زندگی معمولی معمولی  هیچ چیزی در  در زندگیمون  و وجودمون تغییر

نکرده باشه و بیست سالگی و پنجاه سالگیم  فرق چندانی نداشته باشه؟ واقعا چرا؟....  میدونم

همه ادمها نمی توند که   کارهای بزرگی بکنند اما می تونند در حد خودشون  حداقل برای زندگی

خودشون و  دیگران مثمر ثمر باشند و حداقل  با یه کار کوچیک باعث بشند که  ادمی رو  شاد بکنند و

بهش کمک بکنند  ...به نظر من ما فقط برای این به دنیا امدیم که مسیر کامل شدن   رو طی بکنیم

و این سیر کامل شدن هم فقط با انجام کارهای خوب  تکمیل میشه ...  کمک کردن حتا به یه حیوان

و  یا یه پرنده هم  همون کار خوبه... سعی کنیم که که خوبتر و بهتر  با دیگران  برخورد بکنیم و 

فکر نکنیم  که چون  ادمی وضعش  از لحاظ مالی یا سواد  بالا هستش یا اینکه  در حد پایینی هستش

با  افراد دیگه فرقی داره ، سعی کنیم  با همه برخورد خوب و یکسانی داشته باشیم و  بدونیم که

 اگه ادمی   به خاطر پول یا سطح سواد   یه ادم دیگه بهش احترام  بیش از حد بگذره  و به دیگران  که در

سطح  پایینی هستند احترام نذاره، نشون دهنده اینکه اون  ادم  در درونش پست و بی مقدار هستش و

تمام حرفهای  زیباش درباره خوبی و آزادی و عدالت  دروغ  هستش...

/ 7 نظر / 6 بازدید
سحر

سلام حمیدرضا خان[لبخند] از اینکه میبینم نسل "انسان" هنوز منقرض نشده خوشحالم. میدونی من هم کاملا با حرفات موافقم شاید هرکس دیگه ای هم که این متن و بخونه موافق باشه ولی خب از حرف تا عمل خیلی فاصله س.اینجوری میشه که خیلیا وسط راه کم میارن.حالا اگه بخوایم اون کم آوردنو ریشه یابی کنیم که مثنوی میشه.یکی از دلیلاش میتونه وضع اقتصادی باشه.فکرشو بکن اگر شما به شدت گرسنه بودی میتونستی بشینی پای وبلاگ واز انسانیت بنویسی؟قطعا اون لحظه به فکر این بودی که یه چیزی برای خوردن پیدا کنی. حالا این مثالی که زدم یه نمونه از یه نیاز قابل قبول و طبیعی بود برای اینکه چرا غرق این زندگی هستیم. اما یه دسته ای هم هستن که انقدر این نیازهای طبیعی و غریزی رو برای خودشون بزرگ میکنن که میشه تمام هدف زندگیشون و حاضرن از هر راه انسانی و غیر انسانی بهش پاسخ بدن و اونموقع دیگه انسانی وجود نداره.چون فکر میکنم کسی یه انسانه که فقط جسمش شکل انسان نباشه بلکه روح انسانی داشته باشه و به محدوده و حق سایر انسانها احترام بذاره نه اینکه برای رسیدن به خواسته خودش انسانهای دیگه رو زیر پا بذاره.این یعنی خوی حیوانی.[گل]

سحر

واااای ببخشید این همه حرف زدم[خجالت]

نیلوفر آبی

سلاااااااااااااااااااااااااااااام ! خوبی ؟ مرسی منم خوبم با این که نمی شناسمت ولی از وبت خیلی خوشم اومد ( مخصوصا قالبش!)[بغل] حالا.......... اومدم بگم که منم خوشحال می شم بهم سر بزنی ! ( البته خیلی زود باید بیای[نیشخند][نیشخند] به امید دیدارت در وبلاگم : نیلوفر آبی[لبخند]

نیلوفر آبی

مرسی که سر زدی ممنونم بازم بیای مرسی میشم آقای حمید رضای گل[شوخی]

سحر

سلام حمیدرضای عزیز[لبخند] ممنون که بهم سر زدی.[ماچ][بغل] واقعا هم اگه هرکس خودش سعی در آدم بودن کنه دنیا گلستان میشه[قلب] راستی پست قبلیت جزو اولین پستهای وبه من هست[شوخی][گل]

سحر

راستی چرا تنها؟[ناراحت] تنهایی خوب نیست[ناراحت][قهر]

SETAREH

جالب بود همینطور کامنتهای قبلیت[قلب][گل][بوسه] سلام خوبی من آپم خوشحال می شم ببینمت موفق باشی خدانگهدار[قلب][گل][بوسه]