من فکر می کردم  ( یعنی ۱۰-۱۲ سال پیش فکر می کردم ) که می تونم  ادم بزرگی بشم

اما حالا...

من سعی کردم توی ۱۴ -۱۵ سالگی  یه داستان بنویسم اما بیشتر از چند صفحه ننوشتم.

چند روز پیش که داشتم  دفتر خاطراتم که توش فقط یه سری شعر و نوشته هست رو نگاه می کردم.

رسیدم به اون صفحه های که  توش اون داستان رو نوشته بودم... دیگه حال دوباره نوشتن رو نداشتم

... واقعیتش  اصلا سعی نکردم بنویسم...وقتی کوچیکی پر از رویا هستی و وقتی بزرگ میشی

پر از مشکلات و درد ها و رنج ها... من به نظرم زودتر  از حد بزرگ شدم... هنوز که هنوزه دنبال اون

روزهای کودکی هستم... میدونی زندگی سخته  بار حرف زور زیاده.................

/ 6 نظر / 5 بازدید
عرفان

سلام عیدت مبارک نماز و روزه هات قبول[گل]

نوید

سلام... وب قشنگی داری... چيزي كه اينگونه زندگي را براي ما غم انگيز ساخته پيري وپايان لذتها نيست بلكه قطع اميد است.(شكسپير) موفق باشی... اگه مایل بودی یه سری هم به وب من بزن.. موفق باشی..[گل]

لیلا

اگه آرزوهاي بزرگ نباشند ما آدمها دليلي براي موندن نداريم اولش مي خوايم يه ستاره ي بزرگ باشيم بعدش به اين مي رسيم كه بايد يه آدم بزرگ باشيم وبعد ... آره مابايد آرزوي يه نفر ديگه باشيم حتي اگه اون يه نفر هيچوقت نفهمه [گل][گل][گل]

`'•.¸`'•. نسترن.•'´ ¸.•'´

سلام ممنون از لطفت.[گل] یادم نیست کی به وبلاگت سر زدم ولی خوب حتما اومدم. نوشته های زیبایی داری.[دست] موفق باشی یاحق[گل]

`'•.¸`'•. نسترن.•'´ ¸.•'´

صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت: ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت گل بخندید که از راست برنجیم ولی هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت...[گل][سوال]