بد نبود..

توی این چند وقته وضعیت اونقدر ها بد نبود. دوم تیر جاتون خالی وسط  امتحانها  عروسی دوستم رفتم. بد نبود درست مثل عروسی های اینجا که شب عروسی  فقط برای  کادو دادن و غذا خوردن توی یه سالن پذیرایی هست و تا وقتی این مراسم تموم نشه و  موقع دور شهر چرخیدن و بردن عروس  و داماد به در خونه شون نرسه اثری از شادی  و باقی چیزها نیستش!... خلاصه با ماشین یکی از دوستان ساعت 12 شب وقتی  مراسم رسمی تموم شد دنبال ماشین عروس افتادیم.  راننده ماشین عروس اصلا ملاحظه نداشت و با سرعت تمام  داشت می رفت تا باقی مهمونها رو جا بذاره و ما  هم که کم نمی اوردیم پا رو گذاشته بودیم روی گاز و با سرعت دنبالشون بودیم. سر فلکه غریب کش  یه چند دوری  زدن  با سرعت  زیاد و  همین که ما امدیم جلوی ماشین عروس رو بگیریم   یهو سرعتش رو راننده  ماشین عروسه کم کرد  و ما تا بجنبیم سرعت کم کنیم و از اون ور ماشین های شتی بهمون نخوره رفتیم  کنار میدان نگه داشتیم  یهو دیدیم ماشین عروس  و یکی از ماشینهای که از اول دنبالش بود  دارند به سرعت از کنار ما رد میشند  ما هم افتادیم دنبال اون ماشین عروس  و همین که نزدیک شدیم دیدم که عروس و داماد جلو نشستند و  ما اشتباهی  دنبال این ماشین امدیم و بعدش هم که  بیخیال شدیم   و برگشتیم... اما جالب بود یه چند وقتی بود این کارها رو نکرده بودم و هیچ مهمونی نرفته بودم. حیف که نشد شب حنابندان هم برم چون صبحش امتحان داشتم نشد برم...

....

یکشنبه  جاتون خالی با سه تا از خواهرزاده هام بازیگاه کودک رفتم . خیلی خوش گذشت و مخصوصا اون دستگاه که 4 نفری بازی کردیم و اون چراغ هایی که باید وقتی روشن  میشند  با پا سرش می زدیم. کلا اینجور جاها  جالب هستش حیف که سینما 4 بعدی اونجا بسته بود. وگرنه یه شب جالبتر میشد....

....

شاد باشید

/ 4 نظر / 5 بازدید
رهاتر از باد

زی جوان ثروتمندی نزد استادی رفت و گفت: عشق را چگونه بیابم تا زندگانی نیكویی داشته باشم؟ استاد مرد جوان را به كنار پنجره برد و گفت: پشت پنجره چه می‌بینی؟ مرد گفت: آدم‌هایی كه می‌آیند و می‌روند و گدای كوری كه در خیابان صدقه می‌گیرد. سپس استاد آینه بزرگی به او نشان داد و گفت: اكنون چه می‌بینی؟ مرد گفت: فقط خودم را می‌بینم. استاد گفت: اكنون دیگران را نمی‌توانی ببینی. آینه و شیشه هر دو از یك ماده اولیه ساخته شده‌اند، اما آینه لایه نازكی از نقره در پشت خود دارد و در نتیجه چیزی جز شخص خود را نمی‌بینی. خوب فكر كن! وقتی شیشه فقیر باشد، دیگران را می‌بیند و به آن‌ها احساس محبت می‌كند، اما وقتی از نقره یا جیوه (یعنی ثروت) پوشیده می‌شود، تنها خودش را می‌بیند. اكنون به خاطر بسپار: تنها وقتی ارزش داری كه شجاع باشی و آن پوشش نقره‌ای را از جلوی چشمهایت برداری تا بار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و همه را دوستشان بداری اینبار نه به خاطر خودت بلکه به خاطر خدا . آن‌گاه خواهی دانست كه "عشق یعنی دوست داشتن دیگران" شما هم شاد باشید.[گل]

s.r

کلا دایی موجودی بس مهربان و دوست داشتنی میباشد... خوشحالاز خوشی دوستان... شاد باشید.

نيلو

انشالله خوشبخت باشند. اين طور كه معلومه شما دايي مهرباني هستيد!

کینگ

فلکه غریب کش؟؟؟اسمشه؟چه خفن!!!یعنی نیاییم شهرتون؟ قبول دارم.عروسیهای الان دیگه حال نمیده...همش بستگی به خودت داره.باید یجور دیگه خوش بگذرونی[چشمک]