زندگی مثل یه بازی هستش که بیشتر وقتها وسط بازی رو دست می خوری اون هم بدجوری....

دلم گرفته  از این زندگی و این وضعیت که توش هستم . دیگه ابرهای آسمون مثل سابق  زیبا نیستند . دیگه ساعت چهار و نیم صبح ، وقتی سرکار  میرم ، پر از سکوت و  زیبایی نیستش . دیگه حتی  گل های سرخ  توی باغچه مون هم  فقط پژمرده هستند  و نه  نشونی از از قشنگی و پاکی...

......

زندگی مثل یه قفس شده ....

....

دلم یه سفر می خواد یه سفر  به جای دور . به جای که این مشکلات برای مدتی محو بشه و نباشه...

/ 1 نظر / 7 بازدید
احمدی

سلام ... باز دلتنگ شدی ... برای آمدنش آئینه ها دخیل بسته اند ، برای آمدنش شمع ها نذرکرده اند، گلدسته ها را دیدم که دعا می کردند ، برای حضورش غنچه ها با همه بی زبانی سینه هایشان را چاک کرده اند و تحویل سال را هم دیدم که برایش بی قراری می کرد ...