پوسیدن ...

کلاغ پرید و رفت

سگ سیاه  ، با سرعت تمام دور شد 

گربه سیاه رنگ به آهستگی  از دید ناپدید شد

من  به خوشبختی در سکوت  رسیدم...

....

یکی گفت که انقدر منطقی باش که بپوسی !! 

من هم  میخوام زودتر متلاشی و پوسیده بشم  ...

...

از ٣۶ بازدید کننده ای امروز از  اینجا بازدید کرده متشکرم. با اینکه نمیدونم کی هستش 

کجاست....

 

/ 18 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی

با اینکه نمیدونم کی هستش کجاست.... من کسی هستم که شما رو از همه دنیا بیشتر می شناسم. و از همه دنیا بیشتر دوستت دارم. من هم از شما ممنونم. نگران نباش می شناسیش یه آشنای قدیمیه. توی سال 84 . مطمئن باش می شناسیش.

s.r

کسی که اسن حرف رو زده...فکر نمیکنی باید به خودت قابت کنی نمیپوسی با منطق؟ پیروز باشی...

s.r

خیلی وحشتناک اشتباه داشت ....ببخشید...[خجالت] سال نو با تاخیر مبارک... انقدر منطقی باش که بپوسی ...باید به خودت ثابت کنی تازه ای و نمیپوسی... موفق باشی و سرحال[لبخند]

[چشمک]

لیلا

یکی گفت که انقدر منطقی باش که بپوسی ؟ جمله ی مسخره ای هستش آدمها با اميد زنده اند شايد كسي كه اينو بهت گفته خواسته نااميدت كنه [گل] زندگي فقط يه باره نمي خوام شعار بدهم ولي سعي كن نگاهتو عوض كني

آرمان

اونهایی که تو رو ناامید کردن بپوسن. اونهایی که بهت ظلم کردن بپوسن. چرا تو عزیز؟؟ تو حیفی واسه پوسیدن. حیفه تو قشنگ و مهربون نیست که بپوسی. با من بگو: امروز من به این امید زنده ام که امروز یه چیز خوب , واسه من و تو پیش می یاد. یه چیزی که قلبمون دوستش داره. شاید عشقمون رو خدا بهم داد. واسه خدا مثل یه چشم به هم زدن می مونه. الهی قربونت برم کجایی؟؟ یه چیزی بنویس. می دونی نا امیدی بزرگترین گناهه. من که امید دارم بلاخره خدا عشقمو بهم برمیگردونه. حتی تو یه دنیای دیگه. مهم اینه که هر لحظه با عشقش نفس می کشم و زنده ام و هر لحظه قلبم واسه اون می تپه. فدات بشم اینطوری غصه می خوری دلم می گیره. خواهش میکنم یه چیزی بنویس. ننویسی بهت زنگ میزنم بازم با هم دعوامون میشه ها!!!!!!![بغل]

آرمان

گفتی تو را می خواهمت , گفتم تمنا می کنم گفتی که تنها خواهمت , گفتم بفرما می کنم گفت که باید غیر من , چون من نخواهی غیر تو گفتم به عالم چون تویی , حاشا که پیدا می کنم گفتی اگر خویشان من , از درب بیرونت کنند؟ گفتم که دردم می روم , یک پنجره وا می کنم گفتی که شوق عشق را , هم اشتیاق است هم فراق گفتم خود از این لحظه ات , تا مرگ شیدا می کنم گفتی که لبهای مرا , بینی و باز استاده ای ؟ گفتم هزاران بوسه را , بر دست و بر پا می کنم گفتی قبلت , مرحبا, لا شرمهم و لا حیا گفتم که گر ساقی تویی , پر ریز , بالا می کنم

بهار

چرا نیستی؟شاید وبلاگ تو باعث میشه یه ناامید از همه جا چند لحظه غصه رو فراموش کنه.کجایی؟[سوال]

هرزال

به حرمت آن شاخه ی گل سرخ که لای دفتر ترانه هایم خشک شد ! به حرمت قدمهایی که با هم در آن کوچه ی همیشگی زدیم ! به حرمت بوسه هایمان ! نه ! تو حتی به التماس هایم هم اعتنا نکردی ! قصه به پایان رسید و من همچنان در خیال چشمان سیاه تو ام که ساده فریبم داد ! قصه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم

آرمان

سلام حمیدجان کجایی؟؟؟ چرا نمی نویسی؟ دلم واست تنگ شده . خیلی تنگ شده. تو رو خدا بنویس.