بعد از مدتها پنچشنبه هفته پیش زیر نم نم بارون قدم زدم... خیلی وقت بود که از بارون فراری و نمیخواستم خیس بشم. کلاه یا چترمو روی سرم میگرفتم تا خیس نشم. تا قطرات بارون رو حس نکنم... اما اون ظهر پنجشنبه فرق داشت . وقتی نم نم بارون شروع شد. دوست داشتم خیس بشم زیر بارون. تنها چیزی که آرومم میکرد همین قطره های بارون بود... تازه اون ساعت فهمیدم که تموم شده. رویای با تو بودن فقط یه رویای بود توی خیال من نه توی باور تو...

 

......

عید امسال بدتر از هر سالی بود بدون هیچ شور و نشاطی... عمرم داره تموم میشه بدون هیچ دست اوردی و هیچ ثمری.....

 

....

 

کمردردم  داره هر روز بیشتر از قبل میشه

/ 8 نظر / 14 بازدید
s.r

چی شد که نرسیدید بهش؟ نگرانتونم... میدونید کاملا حستون رو درک میکنم اما دنیا پره از آدمهایی که میتونیم در کنارشون باشیم و خوشبختشون کنیم در عین خوشبختی خودمون... دنبالش بگردین ...پیداش میکنین...[لبخند] بهترینهارو براتون آرزو دارم...

ملیکا

سلام.خوبید؟ چقد وبتون با حاله. خیلی خوشم اومد.هنوز تنهایید؟ خاستید اگه ب وب من هم سر بزنید.بدک نیست.از تنهایی در میاید

رها شایان

سلام دوست تنهای من به وبلاگ تنهایی من هم سری بزن . خوشحال می شوم

گنجشک ایوان حرم

سلام هرچنددیره اما من هم سال خوبی براتون آرزو میکنم.امیدوارم هرچه زودترسلامتیتون رو بة دست بیارید.اعیادرجبیه واین روزهاي قشنگ روهم بهتون تبریک میگم مارواز دعای خیر فراموش نکنید. یاعلی

رها شایان

حمید رضای عزیز خیلی از پست هات رو خوندم دل پری داری . . . نمی خوام بگم می گذره این روزها . چون می دونم نمی گذره . روزایی که میاد شاید بدتر از این باشه اما می تونی خودت رو از این همه غم و غصه رها کنی . . .

هـــــــوا... هـــــــوای غــــــ ـــــــــــ ـــــــــــم است هــــــوا... هـــــوای دلتنگــــــ ــــــی ست هــــــوا.. هـــــوای بغــــ ـــ ــــ ــ ــــ ــــض هـای نشکستــــه است هــــــوا... هــــــوای دل مـــ ــــ ـــن است هــــــوا... هــــــوای فـاصلــــ ـــ ـــــ ـــــ ـــ ــه است هــــــوا... هــــوای دور بـــــــودن هـا ست هــــــوا... هــــــوای نبــــــــ ــــــ ــــــــــــــ ــــــــــــ ــــــــودن تــوست هـــــوا... همــان هـــــــوای ســــــــــردی ست کـه بــارش ایـن بــــاران اسفنـــــــــــدی هـم دو نفــــره اش نکـــــــــــــــــــرد آری... همیـــن بــاران را مـی گـویــــم همیـــن بـــاران کـه بـــــوی نمنــــــــــاک بهـارانـه اش بـوی نفــــس هـای تــــــــو را بـه یـــــادم می آورد آه... دلــــم بدجـــور تنگـــــــــــــــ است آن قـــدر کـه خـاطــــــره ی هـر کوچــــــه بـاغ خفــــه ام کـــرده است دلــــــم از نبــــــــــــــودن ت پـــر است آن قــدر کـه اضافــــه اش از چشمــــــانـم مـی چکــــــد و بـارانـــی مـی شـــود و مـی بـارد بر سقـف لحظـــه هـای تنهـــ

رهاراد

آن صداها به کجا رفت صداهای بلند گریه ها قهقهه ها آن امانت ها را آسمان آیا پس خواهد داد ؟ پس چرا حافظ گفت؟ آسمان بار امانت نتوانست کشید نعره های حلاج بر سر چوبه ی دار به کجا رفت کجا ؟ به کجا می رود آه چهچهه گنجشک بر ساقه ی باد آسمان آیا این امانت ها را باز پس خواهد داد ؟ شفیعی کدکنی