اولین برف امسال...

امرروز بعد از مدتها برف باریده و تمام زمین رو پر از برف کرده. منظره زیبایی سفیدی برف روی درختهای خیابون  و پارک نزدیک خونه مون ایجاد کرده...

........

کاش  تو بودی و برف بازی می کردیم و  یه خونه برفی می ساختیم و تنها گرمای داخلش نفسهای تو بود  وقتی در آغوش  من به برف هایی که داره از آسمون  می باره ، نگاه میکردیم. توی اون لحظه فقط من و تو بودیم و  آرامش کامل توی روز برفی  و پر از گرمایی محبتی که از دست های تو به دستهای من منتقل میشد... کاش  اینجا بودی...

...........

چه  زود دل آدم تنگ میشه و میخواد دوباره  اونی که باعث بهار توی دلش شده  رو ببینه...

/ 6 نظر / 7 بازدید
رها راد

نمی دانم چه می خواهم خدایا بدنبال چه میگردم شب و روز چه می جوید نگاه خسته من چرا افسرده است این قلب پرسوز زجمع آشنایان می گریزم به کنجی می خزم آرام و خاموش نگاهم غوطه ور در تیرگی ها به بیمار دل خود می دهم گوش گریزانم از این مردم که با من به ظاهر همدم و یکرنگ هستند ولی در باطن از فرط حقارت به دامانم دو صد پیرایه بستند

رها راد

انقدر صادقانه و از ته دلت مینویسی , که حس برف و برف بازی واقعا به ادم منتقل میشه شاید بهار دلت هم , دلتنگ دیدنت باشه

رها راد

پنداشتی که چون ز تو بگسستم دیگر مرا خیال تو در سر نیست اما چه گویمت ؟ که جز این آتش بر جان من شراره دیگر نیست

وااااااای آقای حميدرضا، چه همه تغيير توی نوشته هاتون! اصن آدم سر ذوق مياد وقتی ميخونه، چه همه انرژی اينجا هست. چه خوب كه حال خوبتونو هم مينويسيد، مام با خوندنش انرژی ميگيريم و به آينده اميدوار :)

المیرا

ای بابا تو که تازه شروع کردی مگه نه ؟ مگه کجاست ؟البته بعید می دونم اگه بود حاضر میشد خونه برفی بسازه اگه اونم حاضر شد همچین کاری نکنید تا خونه ساخته بشه دو تاتون از سرما مردین

s.r

آدمی به عشق زندست...زنده بمان!