۴ مرداد

 شده توي زندگي يه نفر رو ببينيم براي اولين بار

 

اما توي همان لحظه فكر كنيم كه اون رو ميشناسيم

 

اون رو دوست داريم. محو اون بيشيم

 

مثل يه رويا. انگاركه اون لحظه رو داريم خواب ميبينيم

 

 بعد مدتي ديگه اون رو نمي بينيم براي هميشه

 

انگار يه خواب زيبا بوده كه ديديم نه واقعيت

 

اولين ديدار ما بود آن و شايد آخرين ديدار؟

 

ما در آن غربت به هم نزديكتر ياران.

 

ياد عطر آگين آن افسانه گون لحظه

 

 نور باران باد و گلباران!

 

 گشته در رويش نگاهم محو

 

 مانده در چشمم نگاهش مات.

 

 باز هم او را توانم ديد؟

 

آه كي ديگر؟ كجا؟ هيهات!

 

اخوان ثالث

این نوشته برای  سال پیش هستش که توی وبلاگم همین روز دقیقا

نوشتم  جالبه  همین دیروز داشتم درباره این موضوع فکر می کردم و  هنوز هم

گاهی اوقات این حالت برام پیش میاد...

/ 4 نظر / 5 بازدید
پريسا

انشاا... هميشه خاطرات خوب داشته باشی

رضا

سلام ...تو هم ديگه به من سر نمی زنی ها . يک شب مردي در خواب ديد که با خدا روي شنهاي ساحل قدم ميزند. و از آنجا تمامي مراحل زندگيش را ميديد. ناگهان متوجه شد که در مواقع شادي و خوشحاليش همواره دو رد پا روي ساحل است . جا پاي خودش و جاي پاي خدا. اما در مواقع سختي و نااميدي فقط يک رد پا بر روي شنها وجود دارد آن مرد با گلايه از خدا پرسيد: چرا در مواقع شادماني من با من بودي اما در موقع نااميدي و رنج مرا تنها گذاشتي؟ خداوند پاسخ داد : من هيچگاه تورا تنها نگذاشتم.در موقع رنج و نااميدي تو من تو را به دوش گرفته بودم و با خود ميبردم . اين جاي پاي من است تو آنموقع روي شانه هاي من بودي.بــراي چشـم خاموشـت بميـــرم ‌‌. كنــــار چشـمه نوشــت بميــــرم. نمي خـواهم در آغوشت بگيـرم . كه مي خواهم در آغوشت بميرم..........

زیبا

سلام این نوشته ات یادمه چقدر زود گذشت یکسال این رو تقدیم به تو میکنم اگر دیر میام برای اینه که فرصت نمیکنم ببخش