غار تاریک....

نمیدونم چرا رضا وبلاگش رو بسته . هر وقت یه دوستی وبلاگش رو حذف می کنه انگار یه تکیه از خاطراتم  رو با خودش  از بین میبره . خاطره هایی که برام عزیز هستند... کجایی رضا...

....

گفتی بعضی از حرمتها  بین مون شکسته شده و از بین رفته. راستی میگی دیگه انگار مثل سابق نیستش . هنوز دوستت دارم . هنوز خیلی برام عزیز هستی اما ....

....

زندگی شده مثل یه غار تاریک  که هیچ هوایی  درش جریان نداره و اون یه مقدار هوای باقی مونده هم هر لحظه کمتر و کمتر  میشه و به مرز خفگی آدم  توی زندگی داره میرسه ....

....

بچه همسایه روبروی توی کوچه بلند بلند گریه می کنه و مدام مادرش رو صدا می زنه اما انگار مادرش کر شده و هیچ صدای نمی شنوه . انگار اون بچه براش وجود نداره. بچه ای که روزی منتظر امدنش بود حالا انگار فقط یه چیز مزاحم هستش . بچه مدام گریه می کنه و هی مامان مامان میگه  نزدیک 20 دقیقه طول میکشه تا صدا گریه قطع میشه نمیدونم مادرش بالاخره شنید یا اینکه  بچه همسایه مون  بالاخره ز گریه خسته شدش!... پیش خودم فکر می کنم من تحمل شنیدن گریه رو ندارم  تحمل ناراحتی یه بچه ...

...

دلم میخواد یه مهمونی یا مراسم عروسی دعوت بشم....زندگی خیلی یکنواخت شده...

/ 0 نظر / 73 بازدید