وای، باران؛

...وای، باران؛

باران؛

شیشه پنجره را باران شست .

از اهل دل من اما،

- چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟

 

آسمان سربی رنگ،

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ .

می پرد مرغ نگاهم تا دور،

وای، باران،

باران،

پر مرغان نگاهم را شست .

*****

من در آیینه رخ خود دیدم

وبه تو حق دادم.

آه می بینم، می بینم

تو به اندازه تنهایی من خوشبختی

من به اندازه زیبایی تو غمگینم

...

دشتها نام تو را می گویند .

کوهها شعر مرا می خوانند .

 

کوه باید شد و ماند،

رود باید شد و رفت،

دشت باید شد و خواند .

 

در من این جلوه اندوه ز چیست ؟

در تو این قصه پرهیز - که چه ؟

در من این شعله عصیان نیاز،

در تو دمسردی پاییز - که چه ؟

 

حرف را باید زد !

درد را باید گفت !

سخن از مهر من و جور تو نیست .

سخن از

متلاشی شدن دوستی است ،

....

شاعر :حمید مصدق

/ 4 نظر / 5 بازدید
نفس

دروووووووووووووووووووووووووووود وب خوبی داری دوست عزیز. خوشحال میشم کلیک رنجه ای به وب من بکنی. اگه دوست داشتی با اسم قلب یخی بلینکم و بهم بگو با چه اسمی بلینکمت. بدرووووووووووووووووووووووووووود[گل]

s.r

سلام چقدر این شعر زیباست....انتخاب شایسته ای بود... برقرار باشید

سید علیرضا رئیسی

با سلام و عرض ادب و احترام مطالب وبلاگ شما جالب بودبرخی را خواندم بهره بردم به من هم توانستی سربزن و نظر بده ممنون