اسم تو...

وقتی اسم تو رو تکرار می کنم  مثل آتیش تمام وجودم  سرخ و گرما میشه سرخی

و گرمای عشق...

......

ناگهان دیدم سرم آتش گرفت
سوختم ، خاکسترم آتش گرفت
چشم واکردم ، سکوتم آب شد
چشم بستم ، بسترم آتش گرفت
در زدم ، کس این قفس را وا نکرد
پر زدم ، بال و پرم آتش گرفت
از سرم خواب زمستانی پرید
آب در چشم ترم آتش گرفت
حرفی از نام تو آمد بر زبان
دستهایم ، دفترم آتش گرفت

قیصر امین پور

....

می دونی یه بار گفتم  فرهاد رو دوست دارم  گفتی فرهاد  آخرش سر گذشت خوبی

نداشت .  گفتم : من  زندگی و عشق  مثل  فرهاد رو دوست دارم... زیبا بودن عشق

هرچند پر از درد و رنج باشه...

....

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد
فریبنده زاد و فریبا بمیرد
شب مرگ تنها نشیند به موجی
رود گوشه ای دور و تنها بمیرد
در ان گوشه چندان غزل خواند ان شب
که خود در میان غزل ها بمیرد
گروهی بر انند که این مرغ زیبا
کجا عاشقی کرد انجا بمیرد
شب مرگ از بیم جان انجا شتابد
که از مرگ غافل شود تا بمیرد
من این نکته گیرم که باور نکردم
ندیدم که قویی به صحرا بمیرد
چو روزی ز اغوش دریا بر امد
شبی هم در اغوش دریا بمیرد
تو دریای من بودی اغوش وا کن
که می خواهد این قوی زیبا بمیرد

/ 10 نظر / 5 بازدید
رضا (عشق من شبنم)

یه زمان صبح تا شب این آهنگ رو گوش میدادم شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد ............

رضا (عشق من شبنم)

برو خوش باش که او بی کس تنها جان داد تو نبودی و غمت را به شب و باران داد نام تو بر لب او بود ، که تنها می رفت برو خوش باش که او بی تو از اینجا می رفت وقت رفتن نه فقط از غم تو ماتم داشت غمش این بود که از عشق تو خیلی کم داشت منتظر بود که شاید تو به یادش باشی لحظه ای هم تو مگر چشم به راهش باشی منتظر بود که شاید تو بگویی برگرد ای دریغا که نگاهت به دل او بد کرد برو خوش باش که او یاد تو را با خود برد آن تنومند درخت از غم برگی پژمرد برو خوش باش که او دیگر از اینجا پر زد با غمت بال گرفت و به رهی دیگر زد ولی آن لحظه ی آخر که خدا آنجا بود کس نپرسید چرا رفت و چرا تنها بود ؟ لحظه ای گفت بگویید که من هم رفتم عاشق و بی کس و تنها و پر از غم رفتم کس بگوید به همانی که مرا عاشق کرد او نه از بی کسی از غصه ی رفتن دق کرد او فقط عاشق پرواز و پر از رفتن بود از همان لحظه گناهش به تو دل بستن بود هم بگویید که او رفت دگر خوش باشد بی من و فکر من آسوده و سر خوش باشد او که تنهایی خود را به من ارزانی داشت هم بگویید که این قصه چه پایانی داشت آخرش بار خودش را ز جهان هم برداشت آنکه با عشق تو در عشق خدا هم سر داشت .

رضا (عشق من شبنم)

كارون چون گيسوان پريشان دختري بر شانه هاي لخت زمين تاب مي خورد خورشيد رفته است و نفس هاي داغ شب بر سينه هاي پر تپش آب مي خورد دور از نگاه خيره من ساحل جنوب افتاده مست عشق در آغوش نور ماه شب با هزار چشم درخشان و پر ز خون سر مي كشد به بستر عشاق بي گناه نيزار خفته خامش و يك مرغ ناشناس هر دم ز عمق تيره آن ضجه مي كشد مهتاب مي دود كه ببيند در اين ميان مرغك ميان پنجه وحشت چه مي كشد بر آب هاي ساحل شط، سايه هاي نخل مي لرزد از نسيم هوسباز نيمه شب آواي گنگ همهمه قورباغه ها پيچيده در سكوت پر از راز نيمه شب در جذبه اي كه حاصل زيبائي شب است رؤياي دور دست تو نزديك مي شود بوي تو موج مي زند آنجا، بروي آب چشم تو مي درخشد و تاريك مي شود بيچاره دل كه با همه اميد و اشتياق بشكست و شد بدست تو زندان عشق من در شط خويش رفتي و رفتي از اين ديار اي شاخه شكسته ز توفان عشق من فروغ فرخزاد [گل]

ليلا

راستی شیرین تو کیه ؟

پدر

نه من مثل فرهاد بودن رو دوست ندارم...

رضا (عشق من شبنم)

نيمه شب در دل دهليز خموش ضربه ائي افكند طنين دل من چون دل گل هاي بهار پر شد از شبنم لرزان يقين گفتم اين اوست كه باز آمده است جستم از جا و در آئينه گيج بر خود افكندم با شوق نگاه آه، لرزيد لبانم از عشق تار شد چهره آئينه ز آه شايد او وهمي را مي نگريست گيسويم درهم و لب هايم خشك شانه ام عريان در جامه خواب ليك در ظلمت دهليز خموش رهگذر هر دم مي كرد شتاب نفسم ناگه در سينه گرفت گوئي از پنجره ها روح نسيم ديد اندوه من تنها را ريخت بر گيسوي آشفته من عطر سوزان اقاقي ها را تند و بي تاب دويدم سوي در ضربه پاها، در سينه من چون طنين ني، در سينه دشت ليك در ظلمت دهليز خموش ضربه پاها، لغزيد و گذشت باد آواز حزيني سر كرد فروغ[گل]

رضا (عشق من شبنم)

من به مردي وفا نمودم و او پشت پا زد به عشق و اميدم هر چه دادم به او حلالش باد غير از آن دل كه مفت بخشيدم دل من كودكي سبكسر بود خود ندانم چگونه رامش كرد او كه مي گفت دوستت دارم پس چرا زهر غم بجامش كرد اگر از شهد آتشين لب من جرعه اي نوش كرد و شد سرمست حسرتم نيست زآنكه اين لب را بوسه هاي نداده بسيار است باز هم در نگاه خاموشم قصه هاي نگفته اي دارم باز هم چون به تن كنم جامه فتنه هاي نهفته اي دارم باز هم مي توان به گيسويم چنگي از روي عشق ومستي زد باز هم مي توان در آغوشم پشت پا بر جهان هستي زد باز هم مي دود به دنبالم ديدگاني پر از اميد و نياز باز هم با هزار خواهش گنگ مي دهندم بسوي خويش آواز باز هم دارم آنچه را كه شبي ريختم چون شراب در كامش دارم آن سينه را كه او مي گفت تكيه گاهيست بهر آلامش زانچه دادم به او مرا غم نيست حسرت و اضطراب و ماتم نيست غير از آن دل كه پر نشد جايش بخدا چيز ديگرم كم نيست كو دلم كو دلي كه برد و نداد غارتم كرده، داد مي خواهم دل خونين مرا چكار آيد دلي آزاد و شاد مي خواهم دگرم آرزوي عشقي نيست بي دلان را چه آرزو باشد دل اگر بود باز مي نا

رضا (عشق من شبنم)

من به مردي وفا نمودم و او پشت پا زد به عشق و اميدم هر چه دادم به او حلالش باد غير از آن دل كه مفت بخشيدم دل من كودكي سبكسر بود خود ندانم چگونه رامش كرد او كه مي گفت دوستت دارم پس چرا زهر غم بجامش كرد اگر از شهد آتشين لب من جرعه اي نوش كرد و شد سرمست حسرتم نيست زآنكه اين لب را بوسه هاي نداده بسيار است باز هم در نگاه خاموشم قصه هاي نگفته اي دارم باز هم چون به تن كنم جامه فتنه هاي نهفته اي دارم باز هم مي توان به گيسويم چنگي از روي عشق ومستي زد باز هم مي توان در آغوشم پشت پا بر جهان هستي زد باز هم مي دود به دنبالم ديدگاني پر از اميد و نياز باز هم با هزار خواهش گنگ مي دهندم بسوي خويش آواز باز هم دارم آنچه را كه شبي ريختم چون شراب در كامش دارم آن سينه را كه او مي گفت تكيه گاهيست بهر آلامش زانچه دادم به او مرا غم نيست حسرت و اضطراب و ماتم نيست غير از آن دل كه پر نشد جايش بخدا چيز ديگرم كم نيست كو دلم كو دلي كه برد و نداد غارتم كرده، داد مي خواهم دل خونين مرا چكار آيد دلي آزاد و شاد مي خواهم دگرم آرزوي عشقي نيست بي دلان را چه آرزو باشد دل اگر بود باز مي ناليد كه هنوزم نظر باو با

رضا (عشق من شبنم)

در مني و اينهمه زمن جدا با مني و ديده ات بسوي غير بهر من نمانده راه گفتگو تو نشسته گرم گفتگوي غير غرق غم دلم بسينه مي طپد با تو بي قرار و بي تو بي قرار واي از آن دمي كه بي خبر زمن بركشي تو رخت خويش ازين ديار سايه توام بهر كجا روي سر نهاده ام به زير پاي تو چون تو در جهان نجسته ام هنوز تا كه بر گزينمش بجاي تو شادي و غم مني بحيرتم خواهم از تو ... در تو آورم پناه موج وحشيم كه بي خبر ز خويش گشته ام اسير جذبه هاي ماه گفتي از تو بگسلم ... دريغ و درد رشته وفا مگر گسستني است؟ بگسلم ز خويش و از تو نگسلم عهد عاشقان مگر شكستني است؟ ديدمت شبي بخواب و سرخوشم وه ... مگر بخواب ها به بينمت غنچه نيستي كه مست اشتياق خيزم وز شاخه ها بچينمت شعله مي كشد به ظلمت شبم آتش كبود ديدگان تو ره مبند ... بلكه ره برم بشوق. در سراچه غم نهان تو فروغ فرخزاد[گل]