زندگی

-(( هي فلاني! زندگي شايد همين باشد؟<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

يك فريب ساده و كوچك.

 

آن هم از دست عزيزي كه تو دنيا را

 

جز براي او و جز با او نمي خواهي.

 

من گمانم زندگي بايد همين باشد.

 

اخوان ثالث

 

  وقتي  بهت اوني كه دوست داري به دورغ حرفي رو بزنه بگه

 

كه  دوستت داره در حالي كه نداره  و بدوني كه دروغ  ميگه

 

دردناك ترين لحظه  توي زندگيت چون احساس مي كني كه تو

 

قابل دوست داشتن نيستي و هيچ كسي  تو رو نمي خواهد واقعا.

 

و اين دوستت دارم گفتن از سر ترحم يا براي اينكه تو رو سر كار بذاره

 

از سر سرگرمي و تفريح و از رنج بردن تو  لذت ببره...

 

و چه دردناكه كه تو   با ابن واقعيت توي زندگيت  بايد كنار بيايي

 

و از دورن احساس ناراحتي و  بي ارزش بودن بكني

 

اونوقته كه كم كم از همه چيز زده ميشي  هر كاري كه مي كني

 

بي هدفه و فقط براي اينكه  از اين فكر دربيايي بيرون

 

 اما هيچ فايده اي نداره .مي ري بيرون بي هدف تا   اخرين  پولي كه

 

داري چيزي مي خري كه نياز نداري  مثلا من   خودم هر روز

 

مي رفتم  فيلم كرايه مي كردم و چندتا سي دي خام مي خريدم

 

اون فيلم رو توي خونه رايت مي كردم  بدون اينكه بيشتر  اون  فيلمها

 

رو حتا براي يه بار   ببينم...

 

يا ميشيني توي خونه  از خونه در نميايي براي چند ماه وقتي هم

 

كه از خونه در ميايي بعد از چند ماه وقتي ميري يه جاي شلوغ و

 

 بعضي ها رو كه مي بيني يه حس  ناراحت كننده و  دردناك بهت

 

دست مي ده  بدتر از زندگي نا اميد ميشي دوست داري كه جاي بعضي

 

اونها كه مي بيني باشي يا يه كاري بكني اما نمي توني و اين رو خوب

 

مي دوني كه نمي توني  اون وقت از خودت و شرايط زندگيت بدت مياد

 

و احساس مي كني كه داره گريه ات مياد براي همين   سريع

 

از اونجا مياي بيرون  و سوار ماشين ميشي و مي ري خونه

 

شروع به گريه مي كني  بعد  بدتر توي خودت فرو مي ري

 

و توي اين حال كسي نيست  كمكت كنه و تو تنهايي و با هيچ كسي

 

نمي توني حرف بزني. و تا وقتي كه براي رفتن به دانشگاه يا مدرسه

 

مجبور نشي بري بيرون از خونه در نميايي و تازه اونوقت هم كه

 

كه مجبور ميشي بري مدرسه يا دانشگاه بعد از تمام شدن كلاسها

 

 سريع ميري خونه  و اين كار هر روزته بدون هيچ تغييري

 

و اين برات كشنده هستش.

 

...

 

براي يه دوست كه مي دونه  خودش

 

(( آشنايي!آشنايي! آه

 

چه خوشم  مي آيد از اين من يقين دارم

 

آشنايي هاي ما كار خدايي بود )).

 

اخوان ثالث

 

/ 3 نظر / 5 بازدید
زيبا

سلام .... اخه خيلی خوب مينويسی برای همين سوال کردم

ماماني

اين چرخ زندگی و روزگار بعضی موقع اونطوری که آدم دلش می خواد نمی چرخه ولی چی باید کرد باید ساخت ودر ضمن ممنون از کامننتون .

رضا

سلام .. بعد از مد تها اومدم .. من زندگی را دوست دارم ولی اززندگی دوباره می ترسم. دين را دوست دارم ولی از کشيشها می ترسم. قانون را دوست دارم ولی از پاسبانها می ترسم. عشق را دوست دارم ولی از مرد ها می ترسم. کودکان را دوست دارم ولی از آينه می ترسم. سلام را دوست دارم ولی از زبانم می ترسم. من می ترسم ؛ پس هستم اينچنين می گذرد روز و روزگار من من روز را دوست دارم ولی از روزگار می ترسم!!!!!!!!!!!