تولد تولد تولدم مبارک  بیام شمع ها رو آتیش بزنم تا مثل این 29 زندگیم شمع ها بسوزند و با سوختنشون  هوا رو بدبو بکنند و  همه جا رو سیاه و کثیف بکنند  درست مثل زندگی  سیاه خودم.

اولین آرزوم اینکه این یک سال اخیر کلا از زندگیم پاک بشه !

دومین آرزو م اینکه برگردم به سن 5 سالگی  در حال تماشای  دسته های سینه زنی که توی محلخون داخل میدانش  رد میشند و من زیر اون درخت بلند روی  بغل پدرم  اونها رو تماشا می کردم و بعد هم شام با تمام بچه های همسن سال فامیل  با پدرم به جگر سرای سلامت  توی خیابون  خونه مون خیابون مولوی می رفتیم   و روی  فرشهای که روی تخت ها انداخته بود می نشستیم و  دل و قلوه همراه نوشابه سون آپ می خوردیم از اون نوشابه سفید ها!!... محمد و عباس و کیمیا و رقیه و فاطمه و...  دلم میخواد اونجا باز برم...

سومین آرزو م اینکه  خدا  یه کم صبر بده  تا بتونم  این زندگی رو راحتتر تموم بکنم.