روزهای تنهایی حمیدرضا

بهار
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٠
 

عید امسال من بیقرارم..

...

شکوفه ها همراه خودشون یه نوع عشق و دوستی رو همراه میارند عشق به طبیعت

و زندگی دوباره... وقتی یاد شکوفه های گیلاس  خونه قبلیمون می افتم  حس زیبایی

بهم دست میده  درست مثل بو کردن یه عطر خوش بو...

دیروز وقت برگشتن از دانشگاه یه بوته کوچیک گل رز خریدم . از فروشنده خواستم

بهترینش رو بده و به  انتخابش اعتماد کردم . قرار  دوتا درخت  توی باغچه کوچیک

حیاطمون بکاریم  یه درخت گیلاس و و یکی هم احتمالا انجیر یا سیب.

حیاط خونه قبلیمون  دوتا درخت  بزرگ انگور داشت که  براشون با میلگرد یه جور

سایبان درست کرده بودیم یکی اول حیاط پشتی مون و یکی هم آخر حیاط .

دوتا درخت گیلاس و یه زرد آلو و یه انجیر بزرگ که کل فامیل  می امدم انجیرهاش رو

می برند و یه گل خر زره و  چهارتا هم  بوته گل رز که هر کدوم یک رنگ بود و سفید

و صورتی و قرمز مخملی و قرمز که  وقتی گلشون  در می امد گل باغچه رو قشنگتر

و زیباتر می کرد با یه بوته گل محمدی که  بوش هر بهار کل باغچه رو می گرفت و

وقت چیدنش با اون تیغ های کوچیکش  دست آدم رو زخمی می کرد... یادش بخیر...

توی حیاط جلویمون  چسبیده به دیوار  یه گل  یاس داشتیم که تمام  دیوار  رو گرفته بود

و عاشق بو کردن و خوردن قطره ته  گلهای یاسش بودم...