روزهای تنهایی حمیدرضا

7
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٤
 

سلام وبلاگ عزیزم . ممنون از این همراهی ۶ ساله که با من داشتی و داری. ممنون که یه دنیای جدید رو به من نشون دادی. ممنون که باعث شدی بتونم بعضی وقتها با یکی حرف بزنم . ممنون که گذاشتی حرفهام رو با تو بزنم و حرفی نزدی و ناراحتم نکردی .ممنون وبلاگ روز های تنهایی من .... ممنون که بخاطر همه چیز ...                از شما دوستان و خوانندگان این وبلاگ هم تشکر می کنم. از تک تک افرادی که    نوشته های اینجا رو خونند و نظر دادند  تشکر می کنم.قلب

......

دیروز  بعد از چند سالی که بیرون نمی رفتیم . خودم تنهایی صبح بیرون رفتن و  کنار یه رودخانه کوچیک رفتم و جاتون خالی  ٧ تا سنگ رو داخل آب انداختم و  آرزوم رو کردم و کلی هم پیاده روی کردم. نزدیکهای ظهر  به سمت خونه رفتم و  توی خونه مون دیدم محمدرضا خواهرزاده ام  ، امده و تصمیم گرفتم با اون ناهار رو ببریم بیرون بخوریم .  بعد هم توی وسایل ناهار  رو برداشتم و با محمدرضا  رفتیم داخل یه پارک  ناهار رو خوردیم و یه مقداری درباره باشگاه کشتی که میره حرف زد و بعد اون رو بردم بازیگاه کودک و با چندتا از این دستگاه های بازی  (ماشین و تیراندازی و...) بازی کرد و بعد هم یه مقدار داخل پارک نزدیک اونجا نشستیم و بعدش رفتیم بستنی  قیفی میوه ای خریدم و خوردیم و  کلی هم از مزه بستنی کاکائو تلخش  بدمون امد (حسابی تلخ  بود واقعا. قبلا فقط یه ٢-٣ تیکه کوچیک کاکائو تلخ می انداخت داخلش اما اینبار کلا تلخ بود). بعدش هم پیاده به سمت خونه برگشتیم. خوش گذشت...

...

یادت باشه که به یادم بیاری که بیادت بیارم که یادت بمونه که یادم مونده که یادت هستش که من همیشه بیادت هستم...