روزهای تنهایی حمیدرضا

تا وقتی که عشق رو درک و تجربه نکنی
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٧
 

عشق زیباترین  چیز ی هست که در زندگی هر آدمی اتفاق می افته. عشق  اوج

انسانیت  هر آدمی رو نشان میده. عشق منتهای درجه  مهر و محبت و پاکی هر

انسانی هست. در کنار عشق آدمها   به کمال می رسند و بالا میرند  . باعشق

معنای همه چیز فرق می کنه حتا یک لیوان چای داغ که توی این هوای سرد و بارونی

وقتی با معشوقت بخوری هزاران درجه  طعم و مزه اش  با وقتی که تنها و یا در یک جمع

می خوری فرق داره... عشق زیباست این جمله رو شاید زیاد گفته باشم و باشند اما

تا وقتی که عشق رو درک  و تجربه نکنی نمی تونی بفهمی که چرا عشق با این درد و

رنج هاش زیباست...

.............................

از غم خبری نبود اگر عشق نبود
دل بود ولی چه سود اگر عشق نبود ؟
بی رنگ تر از نقطه ی موهومی بود
این دایره ی کبود ، اگر عشق نبود
از آینه ها غبار خاموشی را
عکس چه کسی زدود اگر عشق نبود ؟
در سینه ی هر سنگ دلی در تپش است
از این همه دل چه سود اگر عشق نبود ؟
بی عشق دلم جز گرهی کور چه بود ؟
دل چشم نمی گشود اگر عشق نبود
از دست تو در این همه سرگردانی
تکلیف دلم چه بود اگر عشق نبود ؟

قیصر امین پور


 
 
نسکافه داغ...عشق...
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٢
 

من سوم  شخص غایب  هستم  پس از من نپرسید چرا  امروز  نصف یک رنگین کمان رو

دیدم و بقیه اش رو ندیدیم( هر چند بعد از چند دقیقه  اون نصفه اش هم  تشکیل شد)...

من دوم شخص   حاضر هستم پس از من بپرسید تو که می گفتی ماهی قرمز نخرید 

درست نیست روز ۳۰ اسفند رفتی دنبال ماهی قرمز و اخرش هم  یه ماهی فایتر

خریدی؟!!! من اول شخص مفرد  هستم  از من بپرسید چرا امروز نتونستم  جواب این

استاد مغرور رو بدم... از من بپرسید  که هیچکس  هستم چرا  این نوشته رو نوشتم

و چرا  نرفتم یک لیوان  نسکافه داغ رو  یکباره  سر نکشیدم تا  بفهم مزه سوختن و

خوردن و گرم شدن و  درد کشیدن و اذت بردن ،  رو  میشه یک جا با یک لیوان نسکافه

داغ چشید و  درست مثل عشق...

بپرسید.....


 
 
نور و پروانه
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٩
 

پروانه از راه دور  نور رو دید و   به سمت نور پرواز کرد. .. پراونه به  منبع نور  رسید و

پایکوبان و مست   از عشق به نور  ، نزدیک و نزدیکتر  رفت  تا به نور برسه ...پراونه

از حرارت   و گرمای  نور  شروع  به  گرم شدن و   سوختن  و سماع عاشقانه در دور نور

کرد و بعد از مدتی بالهاش  سوخت  همراه با تمام بدنش ... سوخت و در عشق نور 

فنا شد... اما  با نور یکی  نشد  چون  حباب شیشه ای   دور نور  باعث شد   نتونه با

نور  یکی  بشه و لذت مرگ و عشق و فنا شدن رو  در آغوش نور بطور کامل بچشه...

پروانه سوخت و  خاکسترش  با نسیم  پگاه   در تمام محیط  پخش شد...


 
 
زیبا...
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢٧
 

همه چیز  زیباست حتی درد جدایی از تو... شاید تعجب بکنی اما میدونی

 با وجود  این درد و تنهایی   ،  احساس می کنم که به تو نزدیکتر هستم  اخه میدونی

اینجوری همه اون لحظه ها  فقط تو هستی که در فکر و ذهن  من هستی  نه چیز

دیگه... من دیگه ناراحت نیستم و خوشحال هستم  چون حس می کنم که هر روز دارم

بیشتر از روز قبل  به تو نزدیکتر میشوم و تو رو پیش خودم حس می کنم... می دونم

این  فقط یه احساس و  رویا هستش   اما  با این وجود  برای من زیباست...


 
 
آرزو محال....
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢٥
 

عشق زیباست... همیشه این حرف رو تکرار کردم و نوشتم  اما  نه از سر عادت ، بلکه

به این جمله اعتقاد دارم و خودم هم تجربه کردم هر چند کوتاه بود...

یادته می گفتی  ادم تنها فقط ادم تنها رو به خودش جذب می کنه و اونها نمی تونند که

تنهایشون رو با همدیگه تقسیم بکنند... یادته که بهت  اولین بار  گفتم  دوستت دارم

... وسطهای تابستون بود... از اون روز  انگار قرنها گذشته ...  به خودم خیلی فشار اوردم

 تا خجالت نکشم و بهت بگم دوستت دارم... اون شب  انگار توی  اسمونها راه میرفتم...

خیلی شاد بودم و سبکتر و راحتتر از همیشه . خیلی خوشحال بودم که تونستم بهت

بگم که چه احساسی دارم  ... داشتم  راه می رفتم و همش به اون حرفی که به تو

زده بودم فکر می کردم...شاد  شاد بودم... اما میدونی همون وقتی که خوشحال بودم

 یهو یه اضطراب و نگرانی  توی وجودم   افتاد و نگرانی  دوباره تنها شدن... اون شب

سریع این احساس نگرانی رو پاک کردم و  بهش اعتنایی نکردم... چقدر زود 

همه  چیز میگذره... اون روزها نمی دونستم که  سریعتر از اونی که فکرش رو بکنم

باز دوباره روزهای تنهایی من شروع میشه و باز من ، من میشم و نه ما...

کاش میشد که همه چیز رو  اونجوری که دوست داشتیم ،عوض کرد... میدونم آرزوی

محالی هستش.........

دوستت دارم......