روزهای تنهایی حمیدرضا

سلامی پر از بارون بهاری
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢٧
 

سلام. سلامی پر از بارون بهاری ،  بوی تند و زیبای چمن های کوتاه شده پارک بغل

خونه مون. سلام به تو که نیستی اینجا اما  به یاد هستم. سلامی به پهنای  اون

چشمه زلال و گوارای کنار جاده. سلامی به  طراوت و سبزی  برگ های انگور داخل

باغچه کوچک خونه مون. سلامی به خوشمزگی  و  حس زیبای  خوردن یه توت فرنگی

قرمز قرمز. سلامی به  سرخی و خوش بوی   گل رز   پارک دانشگاه مون.  سلامی به

اندازه تخمه های داخل  هنداونه سرخ بهاری. سلامی به سفیدی و  خنکی   بستنی

قیفی. سلامی  مخصوص به تو که تنها صنمی برای من. سلامی به تو  که این رو

خونندی. سلام ...

پی نوشت:

١_ مگه قبلا وجود داشت که حالا نباشه.

٢_ مگه دوست داشتنی بود که حالا نباشه.

٣_ مگه با باور من میشه همه حرفها که گفته میشه راست باشه.

۴_ مگه  چیز مقدسی توی این دنیا به اسم عشق وجود  خارجی داری.

۵_ بی خیال  بابا...

۶_ روزهای تنهایی حمیدرضا  هیچ وقت  تموم نشده بود مگه توی رویا...

٧_ رویا و خیال  داشتند همون امیدی هست که به خاطره اش زنده می مونی...

٨_  من زندگی عادی و معمولی خودم رو توی سطح زندگی خودم دارم و دارم تا حدودی

تلاش می کنم   خودم رو بالاتر  بکشم  درست مثل یه آدم عادی.

٩_ هر کسی یه رویایی داره و توی ذهنش یه چیزی هست اما قرار نیست اون چیز

واقعیت داشته باشه یا به واقعیت بپیونده. تازه  مگه چیزی واقعی  بوده توی این دنیا

که این باشه...

١٠_ بی خیال...