روزهای تنهایی حمیدرضا

تولدم مبارک
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٤
 

تولد تولد تولدم مبارک  بیام شمع ها رو آتیش بزنم تا مثل این 29 زندگیم شمع ها بسوزند و با سوختنشون  هوا رو بدبو بکنند و  همه جا رو سیاه و کثیف بکنند  درست مثل زندگی  سیاه خودم.

اولین آرزوم اینکه این یک سال اخیر کلا از زندگیم پاک بشه !

دومین آرزو م اینکه برگردم به سن 5 سالگی  در حال تماشای  دسته های سینه زنی که توی محلخون داخل میدانش  رد میشند و من زیر اون درخت بلند روی  بغل پدرم  اونها رو تماشا می کردم و بعد هم شام با تمام بچه های همسن سال فامیل  با پدرم به جگر سرای سلامت  توی خیابون  خونه مون خیابون مولوی می رفتیم   و روی  فرشهای که روی تخت ها انداخته بود می نشستیم و  دل و قلوه همراه نوشابه سون آپ می خوردیم از اون نوشابه سفید ها!!... محمد و عباس و کیمیا و رقیه و فاطمه و...  دلم میخواد اونجا باز برم...

سومین آرزو م اینکه  خدا  یه کم صبر بده  تا بتونم  این زندگی رو راحتتر تموم بکنم.


 
 
روز میلاد منه....
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٤
 

امروز تولد من هستش...

٢۴ آبان ماه. وقت اذان صبح به دنیا امدم به خاطر همین بعضی وقتها شب ٢٣ آبان جشن

تولد می گرفتم. مثل دیشب. یه جشن ساده و ناراحت کننده . البته دیگه عادی برام

شده همه چیز عادی شده. قبلا فکر می کردم باید دیگران هم وقتی شادیت رو با اونها

قسمت میکنی  حداقل   توی شادی تو شاد باشند و شادی شون رو با تو شریک

بشند اما الان دیگه اینجوری فکر نمیکنم  یعنی دیگه فرقی برام نداره. فرقی نداره زیاد

کسی بهم تبریک بگه یا نه. فرقی نداره  ضد حال بزنه و بخواهد حالم رو بگیره. فرقی

نداره. مهم خودم هستم ( بگذریم که خودم هم زیاد دیگه شاد نمیشم).  سالیان پیش

به دنیا امدم و الان هم دارم زندگیم رو می کنم. یه زندگی نه چندان بد و نه چندان خوب.

مهم نیست که دیگران چی میگند  مهم نیست که همه چیز در حال تغییر هستش

من هنوز از دیدن یه  گل  شقایق وحشی و  نور خورشید که از  لابه لای شاخه ها و

برگهای  درخت به آرامش میرسم. هنوز از  خیس شدن زیر نم نم بارون لذت می برم

و هنوز از غذاهایی که خودم درست میکنم خوشم میاد . و هنوز هم می تونم برای

تنهایی و غم های درونم گریه کنم یا بخندم به تمام مشکلاتم. فرقی نداره دیگران

چطور برخورد می کنند   مهم اینکه من  دیگه زیاد ناراضی نیستم  و دارم به

تنهایی عادت می کنم.  تنها چیزی که مهم هستش اینکه من ٢٧ ساله شدم.

تولدم  برای خودم حداقل مبارک هستش.

 


 
 
تولد من
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢٩
 

 روز چهارشنبه  صبح  رفتم تا کیک تولدم رو سفارش بدم. امسال بر خلاف سالهای

پیش  یه شیرینی فروشی دیگه رفتم و کیک سفارش دادم. خلاصه  رفتم و آلبوم کیک

هاش رو  گفتم آورد و نگاه کردم  .  زیاد طرح هاش جالب نبودش.  اول خواستم  حروف

اول  اسم و فامیلم  رو به انگلیسی  انتخاب بکنم اما چون هم  وزنش خیلی زیاد میشد

و هم زیادجالب نبود سریع پشیمون شدم  انتخاب نکردم.  توی آلبومش یه  کیک نعل

اسب دیدم و خوشم امد و انتخاب کردمش. خلاصه  قرار شد فردا ساعت ۵ بعد از ظهر

برم و تحویلش بگیریم. روز پنج شنبه هم  رفتم و دوتا بسته  فتو چینی  خریدم و  به

اضافه سس و  مایع ماکارونی و شمع  عددی( یه ۲ و ۶) و  چند تا چیز خوراکی دیگه

برای سالاد  ایتالیایی.  بعد از ظهرهم یه نیم ساعت  زودتر رفتم کیک رو تحویل گرفتم

کیکه   جالب شده بود.   چون جعبه    اندازه اون نداشت مجبور شدم  همین جوری روی

دستم بگیریم و بیارمش. سر همین وقت آوردنش   یه خورده کوچولو از خامه اش     به

لباسم مالیده شد... خلاصه کیک رو اوردم خونه و گذاشتم روی  میز ناهار خوری مون

تا  براش توی یخچال  جا باز کنم  این خواهر زاده کوچولوم  محمد مهدی که  ۱۸ ماهه 

هست  امد  از  یکی صندلی ها  بالا امد و کیکه  رو دیدش   تا امد بره دست بزنه من

برش داشتم بیرون  بردم و برگشتم سریع کیک رو توی یخچال گذاشتم.  مشغول درست

کردن  سالاد  ایتالیایی و فتو چینی شدم. این مهدی کوچولو  هر ۵ دقیقه یه سر می

امد دوباره  روی صندلی و میز ناهار خوری نگاه می کرد و می گفت کوش و باز می

رفتش. خلاصه  غذا حاضر شد و بعداز خوردن غذا  ، کیک تولدم رو اوردم و  شمع ها

رو فوت کردم و   کیک رو بردیم و  همگی خوردیمش

جای شما خالی  خیلی خوش مزه بودش.  و کلی هم خوش گذشتش.  یه چیز جالبی

درباره این کیکم بگم. این خواهر زاده های کوچیک میثم و بهنام  بعد از دیدن کیکم 

برگشته بودند گفته بودند که:دایی  وسط  کیک رو داده به دوستهاش  بخورند و کیک

نصفه  خونه اورده نیست شکل کیکنعل اسب بود و  درست مثل یه نعل  بزرگ 

درست کرده بودند به خاطر همین کیک یه  قسمتیش  خالی بود مثل نعل اسب، اونها

چون همیشه کیک درسته  دیده بودند تعجب کرده بودند. روی کیک هم

چند تا نعل  کوچیک از جنس آلومینیوم ( یا توی همین مایه ها) بودش بعد از اینکه کیک 

رو بریدم  سر بر داشتنشون   خواهر زاده هام  مسابقه گذاشته بودند و سریع برشون

داشتند البته من هم  دوتاش رو برداشتم در هر حال امسال من خیلی خوش

شانسی می ارم و کلا باید روی شانس باشم مگه اینکه مثل اون دزده توی پلنگ

صورتی که نعل پیدا کرد بدشانسی  بیارم اما مطئمنم که با دعای

شما و حمایتتون  من  همون شانس پلنگ صورتی  رو با این نعل  دارم

 

این هم کیک تولدم