روزهای تنهایی حمیدرضا

بهار امد...
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٥
 

سلامی چو بوی بهاری

سلامی به سردی هوای گرم شده و  گرمای دل شما

سلامی به زیبایی اون پرنده که توی روز اول بهار  زیر برف داشت آواز قشنگش  رو

می خونند.

عید شما مبارک باشه.

...

امسال  سفره هفت سین مون روی سفره قلمکار کوچکی که از سفر اصفهان آورده

بودم ، پهن کردیم  و دور اون سفره کوچیک جمع شدیم و سال نو رو با دعای پدرم

و آمین گفتن  ما ، شروع کردیم. یه لحظه تحویل سال بهتر از سالهای پیش.

روز اول عید هم که برف امد و بالاخره زمین واقعا سفیدپوش شد  و من هم زیر همون

برف  بیرون رفتم و برای تولد خواهرم که اولین روز بهار هست بستنی خریدم  ( توی

سرما خیلی کیف میده یه ظرف بستنی بگیری دستت و از پنجره به منظره ریزش برف

نگاه کنی)  کلی سرم شد و البته توی پارک نزدیک خونه مون صدای اون پرنده هم

شنیدم .جالب و قشنگ بود... بعد از ظهر هم آسمان آفتابی شد و تمام برفها آب شد

. بگذریم که روز بعدش هوا حسابی سرد سرد شد... اتفاق جالب عید هم این بود که

یکی از درختهای کاجی که جلوی خونه مون کاشته بودم رو از جاش کندن و با خودشون

برده بودند !!! هرچی رو فکرش رو میکردم جزء این کار رو!!! البته اگه  اون درخت رو برای

کاشتن جلوی خونه اش برده عیبی نداره اما به خاطر اینکه ١۵-٢٠ هزار تومان ارزش

داشته برده  واقعا  دیگه آخرش بوده!!! بگذریم. جاش یه درخت دیگه کاشتم  و

دیروز هم دوتا درخت آلبالو داخل حیاط خونه مون کاشتم   دیگه باغچه مون جا نداره

البته شاید بشه  یه بوته رز دیگه هم کاشت البته  من دنبال رز سفید هستم  تا

رنگش با رز سرخ  یه ترکیب  جالب رو بده... خلاصه این چند روز به جزء دید و بازدید

عید خبری نبوده ...

عیدتون مبارک . با  آروزی بهترین آروزها و بیشترین شادی ها و سلامتی کامل برای شما

 


 
 
بهار
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٠
 

عید امسال من بیقرارم..

...

شکوفه ها همراه خودشون یه نوع عشق و دوستی رو همراه میارند عشق به طبیعت

و زندگی دوباره... وقتی یاد شکوفه های گیلاس  خونه قبلیمون می افتم  حس زیبایی

بهم دست میده  درست مثل بو کردن یه عطر خوش بو...

دیروز وقت برگشتن از دانشگاه یه بوته کوچیک گل رز خریدم . از فروشنده خواستم

بهترینش رو بده و به  انتخابش اعتماد کردم . قرار  دوتا درخت  توی باغچه کوچیک

حیاطمون بکاریم  یه درخت گیلاس و و یکی هم احتمالا انجیر یا سیب.

حیاط خونه قبلیمون  دوتا درخت  بزرگ انگور داشت که  براشون با میلگرد یه جور

سایبان درست کرده بودیم یکی اول حیاط پشتی مون و یکی هم آخر حیاط .

دوتا درخت گیلاس و یه زرد آلو و یه انجیر بزرگ که کل فامیل  می امدم انجیرهاش رو

می برند و یه گل خر زره و  چهارتا هم  بوته گل رز که هر کدوم یک رنگ بود و سفید

و صورتی و قرمز مخملی و قرمز که  وقتی گلشون  در می امد گل باغچه رو قشنگتر

و زیباتر می کرد با یه بوته گل محمدی که  بوش هر بهار کل باغچه رو می گرفت و

وقت چیدنش با اون تیغ های کوچیکش  دست آدم رو زخمی می کرد... یادش بخیر...

توی حیاط جلویمون  چسبیده به دیوار  یه گل  یاس داشتیم که تمام  دیوار  رو گرفته بود

و عاشق بو کردن و خوردن قطره ته  گلهای یاسش بودم...

 


 
 
بارون بهاری و بهار...
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٧
 

ماه گفت چه زود تموم شد!!!

خورشید گفت : آره!!!

ماه گفت: چه زود  مرد!!!

خورشید گفت: انتظار زودتر از این رو داشتم چقدر زود براش  دیر شد...

......

این روزها حس یه نفر رو دارم که توی یه بیابان  بدون هیچ نشانه ای   برای رهایی

 ، بین شن های روانی که مدام جا به جا میشند  گیر کرده و  داره تلاش می کنه

با آخرین    گام هاش قبل از افتادن روی زمین، خودش رو  رها کنه....

.....

هوا امروزی ابری هست  و امکان بارش باران هم هست .  یه باران بهاری !!

انگار بهار  توی همه جا  امده توی سبزه های  پارک نزدیک خونه مون  ،  شکوفه های

درخت های پسته که  توی راه دانشگاه  هر روز می بینمشون  و  توی  درخت  بید

مجنون  محوطه دانشگاه مون  با برگهای ریزی که دوباره در اورده  و توی هوا که واقعا

بهاری هستش... از نم نم بارون خوشم  میاد    به آدم حس تازگی و  زنده بودن  میده

از اینکه  زیر بارون خیس بشم  ناراحت نمیشم با اینکه از  اینکه  آب روم بریزه و  لباسهام

خیس بشه متنفر هستم. اما بارون  یه چیز دیگه هستش...

...

بهار..................


 
 
بهار امد...
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢۳
 

بهار امد  با بوی  گل های وحشی  و  شکوفه های سفید درخت  ها و جوانه های کوچیک سبز شده

گندم  روی زمین ها... بهار  با تمام  چیزی های شاد و زیبا امد ... بهار   دوباره  امد تا ما دوباره شروع

عشق و  سر سبزی رو در دل طبعیت با چشمان خود ببینیم  و ایمان بیاوریم به یک شروع دوباره  . به

اینکه می تونیم شروع بکنیم و   وجودمون و زندگیمون رو از  همه چیزهای سرد و   یخ و   پوسیده و

سیاه  خالی بکنیم و از دل این همه سیاهی و بدی و روز مرگی ، جوانه های سبز و زیبای عشق و

شادی و نشاط و پیروزی رو   ایجاد بکنیم... بهار  سرآغاز عشق و زیبایی هستش...  امدن بهار

رو پیشاپیش به همه  ایرانیان  تبریک میگم.


 
 
بهار داره میاد...
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٧
 
  امروز وقتی برگشتن  از دانشگاه  توی باغهای اطراف اتوبان    چندتا درخت رو دیدم که

 

شکوفه هاشون باز شده بود  بهار داره  کم کم داره میاد و نمی دونم چرا دلم  هوس

بازی  چومبوش و  قایم موشک و تیله بازی رو کرده چقدر زود گذشت اون روزهای

کوچکی و بیخبری و راحتی و چقدر سریع این دنیا  داره روی واقعیش رو به من نشون

میده....