روزهای تنهایی حمیدرضا

برف
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٦
 

بارون هم بارید.  حالم داشت  بهم می خورد از بس که سرفه  کردم  و آخرش بالا

آوردم. بارون  داشت می بارید  اما این بار صدای نداشت  صدای برخوردش  به  پشت بام

شنیده نمیشد   انگار  بارون هم غمگین   بود.  منتظر  برف بودم  اما  بارون بارید

بارون هم فهمیده بود  که منتظر  سپیدی   برف هستم صدای  از خودش  ایجاد  نکرد...

هوا  سرد  شده  اما برفی نیست  فقط بارون ... باز سرفه های  بلند و خشک و کش دار

...  اسم رو  باز   تکرار کردم   باز  هم اسم تو  بدون  دیدن برف...  منتظر  یه آدم برفی

هستم... آدم برفی  دو سال پیش رو بارون  ذره ذره  آب کرد... زمستان   هم باز  رسید

اما باز برفی  نیست  درست مثل تو  که  نیستی   تا  این شبها رو  سپید  کنی

عاشق  شبهای  روشن  برفی  هستم... هوا سرد شده مواظب  باش  سرما  نخوری

... قدیم ها زیر بارش برف   فوتبال بازی می کردیم  جالب بود   حتی لیز خوردن و

زمین افتادن ها... خیلی وقته  زیر برف  فوتبال  بازی نکردم... هوا سرد  شده و بارونی

 هنوز خبری از برف  نیست... خبری از تو هم  نیست... برف...