منتظر برف بودم باران بارید... منتظر عشق بودم عشق آمد اما یک طرف بود... منتظر

خوشبختی بودم سکون و روز مرگی نصیبم شد... منتظر پیشرفت بودم اما  آنقدر دیر

و آهسته اتفاق  افتاد که هیچ حسی دیگر به آن  نداشتم... منتظر بودم و رفتم و  رفتم

 اما در  این  مسیر زندگی جز  غم و درد و رنج هیچ چیزی دیگری در مسیر من پیدا نشد

...  بالاخره بی خیال همه چیز  شدم   اما بی خیالی هم دوای این درد  من نبود... باید

برم و زیر این باران زمستانی  راه برم شاید قدر آرام بشم و آماده  تحمل این زندگی...