بدجوری سرم درد می کنه. حالم بدجوری گرفته است . خسته شدم از همه چیز و

همه کس ... درست شدم مثل  ۱۶ سالگیم که  که با خوندن   یکی از کتابهای دستغیب

، احساس می کردم من گناهکارترین آدم روی زمین هستم و جا من توی قعر جهنم

هستش( نمی دونم چرا؟ اما هر چی بود   اون وقتها کمتر کار اشتباهی کرده بودم تا

الان). حس نگرانی و اضطراب و سر در گمی شدید  توی وجودم موج می زنه و دائما داره

بیشتز از قبل میشه. به یه پناهگاه   احتیاج  دارم به یه جای که فرار بکنم و خودم رو

 از این وضعیت برای چند ساعت هم شده رها بکنم... چه تلخه که هیچ جای نیست که

برم... نه خونه فامیل و دوستی و نه امکان مسافرتی و نه جای آرومی که بشه چند

ساعت راحت  بود... شدم درست مثل کیکاووس( ماهی فایتری که عید خریدم)  توی

تنگ کوچیک  که هر طرفش یه سد  شیشه ای جلوی روم هستش و قدر شکستن

ندارم  . همش دارم می چرخم دور خودم و می خورم و  محیط رو کثیف می کنم ...

خوش به حال کیکاووس که حداقل یه حمیدرضای هستش که هر چند وقت بهش

برسه  و باهش حرف بزنه اما من ....فقط آه می کشم و دنبال یه منفذ  برای فرار هستم.

فرار از این وضعیت از این تفکر و از این جبر و موجودیت... افسوس و دریغ که شدنی

نیست ...