روزهای تنهایی حمیدرضا

دوباره بذار...
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۸
 

گاهی وقتها برای پشیمانی دیر میشه ... گاهی وقتها نمیشه یه دل شکسته  و خرد شده رو دوباره درست کرد و مثل سابق کرد... گاهی وقتها نمیشه اعتماد از دست رفته رو دوباره  بدست آورد ... گاهی وقتها...

...

میدونم که ناراحتی ... میدونم اشتباه بزرگی کردم هر چند شوخی بود و عمدی نبود  ... میدونم حرفم واقعا بد بود ... میدونم دیگه دوست نداری بهت بگم دوستت دارم و دیگه نمی تونی حتی صدام رو تحمل بکنی ... همه اینها رو میدونم و بهت حق میدم... اما دلم رو چیکار کنم دلی که تو آمدی و داخلش ساکن شدی و همه جاش رو گرفتی . دلی که دیگه به عشق تو میزنه و با صدای تو ضربانش بالا میره . دلی که با تکرار اسم زیبای تو به لرزش می افته ... لطفا من رو دوباره قبول کن . لطفا باور کنم  ... لطفا بذار صدات رو بشنوم و  با تو بمونم ... بذار که باز با تمام وجودم بهت بگم دوستت دارم و اسم زیبای تو رو صدا بزنم...