از این تنهایی طولانی و کش دار خسته شدم . از این همه  طعم  تلخ غم که توی تمام وجودم  جاری شده حالم بهم میخوره . از این زندگی یکنواخت که گاهگاهی مزاحم هایی برای برهم زدن این یکنواختی  ، اون هم به قصد  اذیت کردن  بیشتر و غمگین تر کردن  این زندگی  واردش میشن ، خسته شدم.  از این آدمها . از این آدمهای خوشبختی که احساس می کنند که خوشبخت هستند و سعی دارن  آدم رو خوشبخت بکنن خسته شدم . از درمانها و راه چاره ها که اگه واقعا موثر بود  توی زندگی خودشون اثری داشت ، خسته شدم. از این همکارهای دو رو . از این دوستهای که سال به سال پیدا شون نیست... از این زندگی . این طعم هر روزه پنیر خامه ای و پنیر فتا با  چای کیسه ای احمد و گلستان   خسته شدم . از خودم بدم میاد . نتونستم که بتونم. نتونستم که مثل دیگران بیخیال باشم و  بچسبم به خورد و پوش و لذت آغوش  ، که توی زندگیم نبوده، و بیخیال همه چیز باشم. از خودم متنفر هستم از وجودی که دارم . از بدنم . از افکارم  که سخیف و مزخرف شده .  از اون چیزی که من رو میسازه. کاش ... از این کاش هم حالم بهم میخوره...