این چند وقته  بیشتر از قبل احساس تنهایی و غم سراسر وجودم رو فرا گرفته. نمیدونم چرا اینطوری شدم  چرا حالم خوب نیست و جز غم و دردی که مثل خوره به جونم افتاده، احساس دیگه ای ندارم... حالم خوب نیست و این رو خوب می دونم اما راه چاره ای براش ندارم . هر روز از محیط زندگی و آدم های اطراف چه در خانواده و  دوستان و همکارهام ، ناامید تر میشم . همه چیز برام شده یه دور باطل و تکراری... نمیخوام زندگیم رو تموم کنم چون از مرگ بدون حاصل و بی هدف متنفر هستم . اما واقعا خسته شدم از این روزها و شبهای تکراری . از اینجا هم خسته شدم از اونی که مدام نظرهای بی اسم اینجا میذاره خسته شدم . از خودم و رفتارم . هیکل و قیافه و تمام چیزهایی که معرف وجودم هستش  خسته شدم ... از خودم خجالت میکشم . از همه کارهام و رفتارهام ...

 غم عالم نصیب جان ما بی / بدور ما فراغت کیمیا بی / رسد آخر بدرمان درد هرکس/ دل ما بی که دردش بیدوا بی ...شاعر : باباطاهر

...

شب شنبه  وقت برگشتن از کار یه چند لحظه ای نم نم بارون  شروع شده بود . داشتم زیرش قدم می زدم . نزدیکهای ساعت 12 شب  بود. انگار زیر بارون تمام چیزهای شسته میشه و از اول پاک میشه... خیلی سریع  نم نم بارون قطع شد ...