روزهای تنهایی حمیدرضا

قبلا
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤
 

قبلا از اینکه توی پارک قدم بزنم   حالم بهتر میشد . از اینکه باد به صورتم بخوره توی شبهای تاریک پارک ، احساس آرامش میکردم. برام  مهم نبود این یه باد خنک نیمه تابستان  هستش  یا بادی که  برگهای خشک  شده درختها رو در پاییز جا به جا می کنه  . چشم هام رو می بستم   و از درختها و صدای گاه به گاه پرنده ها و  بوی چمنهای خیس بهاری و صدای باد بین برگهای  خشک شده پاییزی  لذت می بردم  و به آرامش می رسیدم.  روی نیمکت پارک می نشستم و   به آرامش میرسیدم. برام  تنها بودن مهم نبود . برام نگاه کردن به  ابرهای  بهاری  توی روزهای  نیمه ابری و بارونی  بهار  ، سرشار از  انرژی  و شادی بود . یه حس قشنگی  داشت  وقتی به یه گل  سرخ نگاه می کردم...

اما  چند وقتیه اینطوری نیست . دیگه توی پارک احساس تنهایی می کنم. دیگه  هیچ بادی  نمی تونه آرومم بکنه . دیگه گلها و چمن ها  هم برام  مثل سابق نیست... نمیدونم چرا اینقدر احساس تنهایی می کنم. انگار امیدی نیست . انگار  یه چیز ناشناخته تمام دنیای  من رو با تنها بودنم خوش بودم از بین برده. مطمئنم  عشق نیست چون کسی در کار نیست. نمیدونم چرا مثل سابق این زندگی خوشی های کوچیکش برام  تلخ شده و کم رنگ شده...

....