این هم از زندگی ما که توی  غم و تنهایی  غرق شده و امیدی به خروجش  از این وضعیت نیست ... اما خدا رو شکر که هنوز میشه با دیدن  سرخ شدن البالو های توی  حیاط و  یاکریمی که توی  پارکینگ   لونه درست کرده و  گل های رز داخل باغچه که هر فصل یه رنگی هستش و یاد  شنیدن  یه جمله دایی گفتن یه خواهرزاده کوچیکم، شاد  شد و  دوباره انرژی گرفت! . خدا رو شکر که وضع مالیم خوب شده و   یه کار دارم. مهم نیست که درونم خسته و تنها و پر از غمه...

....

راستی وقتی   گاز یا برق قطع میشه تازه آدم متوجه  میشه که چه  قدر زندگیمون  به همین چیزهای ساده  وابسته شده . درست مثل الان که به خاطر تعمیر یه لوله سر کوچه گاز خونه مون قطع شده و ناهار  باید  بیرون بخورم!