روزهای تنهایی حمیدرضا

 
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢
 

انگار  همه چیز کوچیک شدن   . یا من خیلی بزرگ شدم. دیگه  خیلی چیزها کوچیک شده . از نون سنگک بگیر  تا اون  چرخ و فلک  پارک و  اون ساختمانهای بزرگ  و اون میدان بزرگ که همیشه اول  تهران  وقتی از اتوبوس پیدا میشدم برام بزرگ بود . اما توی اتوبوسهای تندرو خط یک ، انگار خیلی کوچیک شده...

...

دلم میخواد داد بزنم . بزنم زیر آواز با این صدای  بدم، درست مثل  فیلم های هندی که یهو  بازیگرها  شروع به خوندن می کنند! . از اصفهان  پل خاجو و  سی و سه پلش رو دوست دارم به خاطر اون خواننده های  که توی یه گوشه زیر پل  نشسته اند و  دارند آواز می خونن و  تو می تونی توی اون آرامش فارغ از هر چیزی بشینی و ساعتی اونجا به  آواز ها گوش بدی  زیر پلی  که قدمت چند صد ساله داشته و  صدها نفر زیر همون پل ، آواز خونندن ...

...

دلم گرفته . درست مثل این هوای ابری . درست مثل همه چیزهای خوب و بد  ، این زندگی تکراری ...

...

کجایی...