روزهای تنهایی حمیدرضا

ماه و ستاره ها
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٥
 

صبح ساعت 4 بیدار شدم با زنگ موبایل. یه 10 دقیقه ای اما باز توی رختخواب موندم و  صدای پدرم که می گفت حمید پاشو برو   دیرت میشه!  باعث شد از رختخواب بلند بشم و برم لباس بپوشم و  یه چند لقمه  نون و پنیر بخورم و ساعت 4 و نیم از خونه دربیام . هوا حسابی  خوب و بهاری بود با یه باد ملایم و  ستاره های که توی آسمون می درخشیدن و  یه ماه نیمه وسط آسمون و  چراغهای روشن پارک نزدیک خونه  که فضای جالبی رو ایجاد کرده بود  . برای خودم  یه شعر رو زمزمه می کردم و یواش یواش تا سر ایستگاه  سرویسمون پیاده می رفتم با اینکه دیشب ساعت 11 و نیم شب از سر کار به خونه رسیده بودم و  بعد تا ساعت یک و نیم حدودا  نخوابیدم  اما  باز صبح خوب بودش...

بعد از ظهر وقت برگشتن از کار درست مثل موش آب کشیده شده بودم.  بارون حسابی می امد و خیس  شدم....

....

مادرم میگه امسال باید بریم برای تو خواستگاری ! خواهرم هام میگند آره  دیر شده ! پدرم میخنده  و  بهنام خواهر زاده  10ساله ام  میگه  چه خوب عروسی ! و من  چیزی نمیگم و توی دلم میگم  با کدوم شرایط و  اصلا اینجور ازدواج کردن  رو قبول ندارم....