روزهای تنهایی حمیدرضا

13
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٥
 

13  بدر امسال با خانواده و فامیل دسته جمعی بعد از سالها بیرون رفتیم. رفتیم پشت بند  روستای اک که یه دریاچه کوچیک  حدودا  درست  شده. جاتون خالی هم آب بود و هم آفتاب بدون هیچ  درختی و به جز یه سگ و یه گله گوسفند و یه عقاب و یه خرگوش  که دمش  جالب بود و  داشت احتمالا از دست عقابه فرار میکرد  و البته چند تا خانواده که با فاصله زیاد از ما نشسته بودند هیچ چیز دیگه اونجا نبود. یه رودخانه فصلی هم بود که از بس  شن و ماسه ازش برداشت کرده بودن  شبیه یه دره عمیق شده بود که این وقت سال  یه کم آب درش جاری بود. وقتی بچه بودم  این رودخانه اینقدر کفش عمیق نبود و حدود یک پنجم  این مقدار عمقش بود... خلاصه جاتون خالی والیبال بازی کردیم و  ناهار هم جوجه  کباب خوردیم و  بعد از  سنگ انداختن به آب هم  ،  شلاق بازی کردیم و بعد هم تا نزدیکهای غروب اونجا بودیم. بعد از مدتها هم محمد هم دیدم. یادش بخیر بچگی ها با محمد و عباس پسرعموم  همبازی بودیم و کلی همه جا رو شلوغ می کردیم... وقت غروب هم باز یه دور باغهای اطراف شهرمون رفتیم و گشتیم و بعد من بستنی  سنتی  بقیه رو مهمون کردم. و وقتی خورشید داشت غروب می کرد  به آسمانی که سرخ شده بود  نگاه میکردیم و بستنی می خوردیم و هرکسی سعی می کرد یه شعر بگه . به  محمدتقی احتمالا  توی این بستنی یه موادی چیزی بوده که اینطوری یهو همه شاعر شده بودیم نیشخند درست مثل محفل شاعرهای خنده بازار...

...