...اما زری از همه چیز دلش به هم خورده بود، حتی از مرگ، مرگی که نه طواف، نه نماز میت و نه تشییع جنازه داشت. اندیشید روی سنگ مزارش هم چیزی نخواهم نوشت.

به خانه که آمدند چند نامة تسلاآمیز رسیده بود. از میان آنها تسلیت مک‌ماهون به دلش نشست و آن را برای خسرو و عمه ترجمه کرد.

«گریه نکن خواهرم. در خانه‌ت درختی خواهد رویید و درختهایی در شهرت و بسیار درختان در سرزمینت و باد پیغام هر درختی را به درخت دیگر خواهد رسانید و درختها از باد خواهند پرسید: در راه که می‌آمدی سحر را ندیدی».

از کتاب سووشون نوشته سیمین دانشور

....

روحش شاد و قرین رحمت الهی... وقتی کلاس چهارم و پنجم ابتدایی بودم کتاب رو خوندم. خیلی جالب بود. یادش بخیر می رفتم توی اتاق آخری کتاب رو بر می داشتم و  می خوندم. از اون قسمت کتاب که  درباره سووشون از زبان اون پیرزن که برای زری تعریف می کرد  خیلی خوشم می امد . حتی گریه هم کردم... روحش شاد.