گاهی وقتها باید بدونی که اینقدر زندگی بد میشه که حد نداره ...

دارم فکر می کنم درس خوندم بیخود و بیجهت بوده . هیچ کاری نکردم و فقط و فقط  عمرم تلف شده. کلی تصمیمهای گرفته و ناگرفته  داشتم که از همشون پشیمانم. از کارهایی که کردم و نکردم  . از چیزهایی که باید انجام میدادم و ندادم . اینکه فقط و فقط یه موجود مزخرف بودم . یه چیز زائد . پشیمون هستم . از زندگیم از خودم  و از همه چیزها ... بعضی وقتها فکر می کنم مصداق خسر دنیا و آخرت  من هستم. نه دنیایی داشتم و نه آخرتی ... نه کاری اینجا کردم که درست باشه و نه کاری  برای اون دنیا ... باور کنید اگه همین  امروز بمیرم  انگار فقط هیچی از هیچی کم شده... به قول شاعر . نه سایه دارم و نه بر، بیفکنندم و سزاست / اگرنه بر درخت تر کسی تبر نمی زند... هیچ فایده ای نداشتم . هیچ ثمری نداشتم . فقط امدم اینجا یه سری یادداشت بی سر و ته و خیلی بد نوشتم که اون فقط برای این بود که فکر می کردم اینجوری تنها نیستم...

....

بعضی وقتها خیلی لازمه که  یکی باشه که بتونی باهش حرف بزنی و بتونی بهش  حرفهات رو بگی و اون فقط بهت دلگرمی  بده با یه جمله  کل نا امیدی ها رو از وجودت ببره  حتی شده برای چند لحظه... گاهی وقتها دلم می خواد با یکی حرف بزنم بگم که توی سرم چی میگذره بگم که از چی دارم می ترسم بگم که چرا حالم خوب نیست ... اما کسی نیستش خیلی سال هستش که کسی نیستش . نه دوستی و نه آشنایی و نه هیچ کسی... دیگه کسی نیست برای فرار از این فکر ها  باهش حرف بزنم . بریم بیرون باهش یه دوری بزنیم. حتی دیگه عباس پسرعموم هم که از بچگی با هم بزرگ شدیم نیست دیگه اون قدم زدنهای دوران نوجوانی  خبری ازش نیستش  اون خنده های مسخره  و الکی سر هر چیز کوچیک خبری نیستش. دیگه از پارک الغدیر و جمع های دوستانه که تا ساعت 12 شب طول می کشید خبری نیستش دیگه نمیشه با محسن پیاده نصف شهر رو گشت و از همه چیز حرف زد یا با کریم و محمد درباره هر چیزی بحث کرد و مخالف بود توی هر بحثی و کلی کتاب خوند تا این بار توی بحثها با دلیل برنده شد. دیگه حتی  اون  زنگ زدنهای دو ساعته کنار خیابون  از تلفن کارتی هم خبری نیستش  اون حرفها... دیگه  فقط من موندم و من . با یه گوشی موبایل که سالی یه بار یکی اشتباهی بهش زنگ می زنه ... من موندم و تنهایی  هم در جمع و هم در معنای کلمه تنها...