بعضی وقتها که حسابی حالم میگیره فقط دنبال این هستم که یه جوری از این حالت خارج بشم . اما نمیشه. انگار قلبم داره از درد فشرده میشه و سرم پر از افکار مختلف و یاس آور میشه میخواد از درد منفجر بشه . اون وقتها نمیدونم  چیکار کنم. میرم چیزی میخورم یا قدم بزنم  تا شاید یه تغییری ایجاد بشه اما نمیشه باز اون حالت غم در تموم وجودم  هستش یه درد ناشناخته....

 


...

دلم نمیخواد شب بشه موقع خوابیدن برسه. برم داخل رختخوابم  دراز بکشم  روم یه پتوی  مشکی قرمز رنگ که یه طرفش رنگ زمینه ش قرمزه با یه گل که گلبرگهاش با شاخه ش مشکی رنگ هستش و روی دیگه ش برعکسه  زمینه  مشکی یه گل قرمز که گلبرگهاش 11تا هستش یکی بیشتر از اون طرفی. ..باید منتظر باشم روزنامه صبح رو بخونم یا همینطور بشینم و فکر کنم تا صدای پدرم یا خواهرم در بیاد که چراغ رو  خاموش کن دیگه حمید! نورش از پنجره اتاق بیرون میزنه نمیذاره بخوابیم! تا بعد از چند دقیقه چراغ رو خاموش کنم و بعد تو تاریکی سکوت دراز بکشم و منتظر باشم شاید  خوابم ببره بعضی وقتها  این دقیقه ها مثل یه سال میگذره ... از شب خوشم نمیاد دلم نمیخواد تا ساعت 2-3 بیدار  باشم  نمیخوام انتظار خوابیدن رو بکشم . از شب ها خوشم نمیاد . فقط یه بار خوشم  امده اون هم 5 سال پیش بود کنار دریا روی یه ساحل  صخره ای ، توی یه شب تابستانی  تاریک تا نزدیکهای صبح به صدای موج های کوچیک دریا و کشتی های که گاه گاهی رد میشدن  گوش می دادم و در آرامش بودم..فقط اون یک شب در آرامش کامل در این چند سال بودم...