روزهای تنهایی حمیدرضا

 
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢۳
 

دیوونه شدم رسما . کارم به جنون کشیده  . انگار حسی ندارم  جز کثیف  بودن روحم.  توی یه لجنزار افتادم  و تا ته لجن مال شدم  . میخواستم  توی نیزار بیافتم  با نی ها بنالم از درد زمونه ، از رنج بقیه ، باعث آروم  شدن دیگران بشم. با نی بنویسم ... اما داخل یه لجنزار افتادم یعنی خودم رو انداختم  چون آدم  حق انتخاب  داره به جای نی ، لجن رو یواش یواش انتخاب کردم. پشیمان دم اما سودی نداره ... وقتی آب ناپاک شد قابل خوردن دیگه  نیست باید مواظب بودم...زندگیم هیچ ثمری نداشته جز سر شکستگی و پریشانی... کاش میشد این 29 سال زندگی رو دوباره زندگی میکردم. کاش توان اینکه طلب بخشش کنم رو داشتم... کاش...