یکی از همسایه های سر کوچه مون مرده بود . سر کوچه  با بچه های دیگه  نشسته بودیم بچه های بزرگتر داشتن درباره اینکه آقای جباری رو به کدوم سمت خوابندن  بحث می کردند هر کسی یه جهتی رو می گفت  اون وقتها  من حدودا 5 سالم بودش  و بچه های بزرگتر  داشتند  درباره مرگ و بعدش حرف می زدند و من  فقط میشنیدم و چیزی نمی گفتم...

10 ساله بودم که  مادربزرگم به رحمت خدا رفت.  ما توی خونه به مادربزرگم می گفتیم عمه  .(چون عمه مادرم بودش . بیشتر فامیل و ما برعکس باقی پسرعمو ها و دخترعموهام . همون  چیزی که مادرم صدا می کنه ، صدا می کنیم. دایی ها و پسر دایی ها پدرم رو ما مثل مادرمون  عمو و  پسر عمو صدا می کنیم. ) با ما  زندگی می کرد . خیلی دوستش داشتم و اون هم من رو دوست داشت.  روزی که خبر  مرگ عمه رو به من دادن   انگار باور نکرده بودم . رفتیم خونه  عمو  و از اونجا پیش پسر عمو ها و بچه هاشون  بودیم. می گفتیم و می خندیدیم درست مثل همیشه که با هم بازی می کردیم.  بعد از ظهر ما رو سر خاک بردن . وقتی  اونجا رسیدیم و مزار عمه رو دیدم  تازه معنای فقدان و مرگ  رو درک کردم . گریه کردم و گریه  کردم... برخورد با مفهوم مرگ  ...

....

صبح برف بارید و بعد هم بارون . جاتون خالی بربری خریده بودم. بربری داغ حسابی می چسبه . مخصوصا وقتی زیر برف  بری  بخری  و زیر برف قدم بزنی در حالی که گرمای بربری رو توی دستهات حس می کنی....