روزهای تنهایی حمیدرضا

 
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱۱
 

سلام. دلم گرفته . نمیدونم چیکار کنم تا از این وضعیت در بیام یه جورایی دارم هی گیج می خورم  انگار دنیا برام مثل یه توپ گرد کوچیک شده که  هی داره از من دورتر میشه و من نمی تونم بهش برسم... دلم کلی کاکائو می خواد تا شاید فراموش کنم که مزه این دنیا چقدر تلخ هستش ...

امروز امتحان عملی فنی و حر فه ای  نرم افزار سالید ورک رو دارم  امتحان کتبی ش رو 86 از 100 شدم . نمره بالای کلاس 16 نفره مون شدم. داخل کامپیوترم  اما نتونستم نرم افزارش رو نصب بکنم چون اولا سی دی ش رو ندارم و از همه مهمتر رم و کارت گرافیکم 256 هستش و کافی نیستش. ورژن قدیمی ش رو هم جای نداره. یه نرم افزار نقشه کشی صنعتی هستش  یه کم تحلیلی هم هستش اما زیاد تحلیلش قوی  نیستش.  ساعت 4 بعد از ظهر باید برم و امتحان بدم...

هوا برفی شده و امروز  برف باریده . پدرم میگه الان کریسمس شده و برف باریده. توی شهر ما یه سری ارمنی هستند با  یکی دوتا کلیسا . توی مدرسه و دانشگاه یه چند تا ارمنی همکلاسی ما بودن... وقت پیاده روی با محسن دوستم بعضی وقتها از کنار  قبرستان ارمنی رد میشدیم  و برام سنگ قبرهاشون عجیب و جالب بود... راستی گفتم  سنگ قبر جد بزرگ ما روش یه اسب و یه مرد که کنارش  ایستاده هستش  و اسمش که روی سنگ قبر نوشته شده . یه سنگ زرد رنگ کوچیک که ابتدای قبرستان  هستش . احتمالا اون اسب و اون مرد نشون دهنده دهقان بودن ( زمین دار های کوچیک  رو دهقان می گفتند . ) جد ما هستش ..