روزهای تنهایی حمیدرضا

مدرسه...
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۳
 

خوب مدرسه ها که باز شده و هوا هم که حسابی خنک و پاییزی شده و دل آدم  از خوردن اخته ذغال  سیر شده و   فقط مونده گردو ها   جمع کنیم و   تا  توی  چله زمستون  گردو و  کشمش و نخود  بخوریم  تا شبهای تاریک به صبح های سرد و یخ زده تبدیل بشه  تا دوباره بهار بشه و ما شاد و سر حال و خوشحال بشیم. 

البته پاییز  ، فصل من هستش   فصل تولد من و شروع دوباره یه سال دیگه  به عمرم اضافه میشه.  پاییز  یادآور چیزهای خوب و اتفاق های بد  در زندگی  من هستش . پاییز رو دوست دارم درست مثل چای  گرمی که دست های آدم رو توی هوای سرد  زمستونی گرم می کنه و  باعث میشه احساس گرما و زندگی بکنی...

.....

انگار تمام دور برگردونهای  تهران رو که برداشتند انتقال  دادند به  اینجا و هر گوشه  از خیابون  وسطش یه دور برگردون  تازه درست کردند.  البته وقتی ماشین داشته  باشی  بد نیست اما وقتی پیاده  باشی  اصلا چیز خوبی نیست و باعث دردسر و ناراحتی آدم هستش...کاری نمیشه  کرد فعلا باید مواظب ماشین ها بود که یهو  بهمون برخورد نکنند. .. راستی امروز وحشتناک  ترافیک و شلوغی  توی تمام خیابون ها بود  یاد مدرسه رفتن بخیر...

...

خیزید و خز آرید که هنگام خزان است
باد خنک از جانب خوارزم وزان است

آن برگ رزان بین که بر آن شاخ رزان است
گویی به مثل پیرهن رنگ رزان است

دهقان به تعجب سر انگشت گزان است
کاندر چمن و باغ نه گل ماند و نه گلنار

شاعر منوچهری دامغانی