خوب اولش بگم من دایی خوبی نیستم  اما  بعضی وقتها به سرم میزنه بازیگاه های کودک  برم و چون سنم  زیاد شده  و یه کم تنهایی رفتن این جور جاها سخته و تازه به جرم پسر بودن و همراه نداشتن همسر  یا دوست دختر ! بیشتر اینجور جاها  آدم رو راه نمیدن  مجبورم با خواهرزاده های عزیزم  به این بازیگاه ها برم و  چون خجالت میکشم بیشتر بازی ها رو با این سنم انجام بدم در نتیجه باید  همیشه  فقط  بازی کردن خواهر زاده هام و شور و هیجانی که  دارند رو نگاه کنم و البته حتما یادم باشه یه مقدار پول ته جیبم نگه دارم که وقت رفتن برای کرایه  ماشین پول داشته  باشیم! اما در کل خوش میگذره هرچند که فقط ایرهاکی و  اون چراغهای که وقتی روشن میشند رو با پا باید بزنی رو فقط بازی کنم!خجالت اما واقعیتش  خوبه !!!

....

این هوای گرم هم بد نیست البته اگه مجبور نشی ساعت 2 بعد از ظهر  بیرون بری! این چند روزه  هم که بعضی وقتها شبها  رعد و برق میزنه  یاد گذشته می افتم که توی ایوان خونه  عموم شبها  می نشستیم  توی اون هوای گرم برقها هم می رفت و تنها روشنایی که بود همون رعد و برقهای  بزرگی بود که آسمان رو  برای چند لحظه روشن  می کرد. یادش بخیر اون وقتها  تماشای این رعد و برق ها هم  یه حس خاصی داشت مخصوصا اگه  یه داستان ترسناک هم دختر عموم برامون تعریف می کرد که  جالبتر هم میشد!!!!....

....

وقتی چیزی رو گم می کنی نمیتونی پیداش  کنی بیخیالش شو  حتما نباید پیدا میشده !... وقتی عشقی رو از دست میدی  سعی نکن  در دیگران همون عشق رو پیدا کنی چون عشق تکرار شدنی نیست و وقتی تموم شد دیگه تموم شده! هر چقدر قبول این واقعیت سخت باشه! باید دوباره شروع کنی  یه عشق جدید و متفاوت رو تجربه کنی  و اگه نتونستی  یا نخواستی  گذشته رو بیخیال  شو و یه کم آدم بشو و به دیگران  نسبتهای ناروا نده و فکر نکن که دیگرانی که می شناسند یا نمی شناسند مقصر هستند یا در کمین عشق  از دست رفته  تو هستند! ...

...

شادم  ، شاد باشید