روزهای تنهایی حمیدرضا

 
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٦
 

وقت رفتن کسی از من سراغی نگرفت  آخه من هم از اونها سراغی نگرفتم!...

20 سال بعد در چنین روزی به بیست غریبه سلام  خواهم داد و  با  بیست غریبه رو  به ناهار  خواهم خورد و حساب بیست نفر را خواهم  رسید و بیست دفعه فریاد  خواهم زد من چقدر  با حالم و  بیست دفعه شعر معروف دوران دبیرستان  را خواهم خواند و بیست کتاب  حل مسئله رو با تمام وجود خواهم خرید و همه را در کوزه خواهم گذاشت سر کوچه  که مامور  جمع آوری  زباله های خشک  اون رو به ماشین  20 ساله اش انتقال بده. 20 سال بعد از بیست نفر  تشکر خواهم کرد به خاطر اینکه تشکری  کرده باشم. در چنین روزی بیست سال  بعد فریاد خواهم زد  که بابا ممنون از شما که بیست هستش این چرت و پرت های من رو می نمی خونید!...

راستی بیست سال بعد من زنده هستم ؟!...