روزهای تنهایی حمیدرضا

ناراحتی....
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٢
 

همیشه یه عاملی برای ناراحتی هستش حالا میخواد جامعه باشه یا اعضای خانواده و دوستان یا مسائل کاری و درسی و غیره. هزاران دلیل برای ناراحت شدن هست و بعضی از دلیل ها رو نمیشه کاری ش هم کرد و بالاخره باعث ناراحتس آدم میشند بدون اینکه بخواهی! اما همیشه دلیل برای شاد بودن وجود نداره و اونقدر زندگی سرشار از شادی و نشاط نیست که بخواهی همین تعداد انگشت شمار دلیل برای شادی رو از بین ببری یا ندیده بگیری! تولد یه دلیل برای شادی هستش حالا میخواد تولد هرکسی باشه میشه که با یه کادو دادن به یک عضو خانواده و یا یه دوست مثل اون شاد شد. میشه روز تولد خودمون رو جشن بگیریم با اینکه برای هیچکسی مهم نباشه اما نباید به هر علتی این شادی یک روزه و چند ساعته در سال رو از خودمون بگیریم... میشه درهای قلب رو باز کرد و تا شادی عشق رو در زندگی جاری کرد میشه که عاشق بود و خندید و پر از شور و نشاط شد. میشه حتی از شنیدن آواز یه پرنده که روی درختی که ما از زیرش داریم عبور می کنیم ، شاد شد و لحظه های تلخ قبل رو برای لحظاتی کوتاه از یاد برد. میشه ...

....

سر ساعت 10 همیشه انلاین میشدم و منتظر . منتظر یک سلام و دیدن کلمه خوبی؟!... روزها انگار اون روزها فقط همون ساعت 10 شروع میشد و نرسیده به 12 تموم میشد. زندگی فقط توی همون لحظه ها جاری بود و بعد فقط انتظار بود و انتظار...

....

همیشه دبستان و راهنمایی نیمکت آخر می نشستم. ابتدایی بد نبود . اما راهنمایی خوب نبود. بخاطر حرف ناظم مدرسه و قد که یه کم بزرگتر از بچه های دیگه کلاس بود مجبور بودم آخر کلاس بشینم. توی راهنمایی ، انگار مجرم بودم و یه جورایی تنبل و شلوغ و چند سال مردودی در تصور معلم ها به خاطر اینکه نیمکت آخر نشسته بودم . اصلا دوست نداشتم. روی نیمکت اول و دوم کلاس همیشه راحت میشد تقلب کرد و شلوغ کرد و حرف زد اما نیمکت آخر نه ! چون تمام حواس معلم ها و نگاه شون اونجا بود انگار منتظر بودند یه چیزی ببیند و اخطار بدند و داد بزن . انگار یه سری مجرم اونجا بودند و معلم ها هم نگهبان اونها!. وقتی جمع می بستند یا چیزی به کنایه می گفتند خوشم نمیامد . با اینکه بچه ساکتی بودم و هیچ وقت نه شلوغ کردم و نه تقلبی کردم اما وقتی از نیمکت آخر و حرفهای معلم ها که میگفتند اونجا خوب نیست و ما شلوغ هستیم و حتی یکی میگفتند اینها ساده راه راه هستند و هی برامون یه شعر درباره اینکه آخرش به بدبختی و گریه می افتیم بدم می امد... بگذریم . دبیرستان خیلی خوب دیگه به خاطر قد آدم مجبور نبودی آخر کلاس بشینی. ...

...

یه پیامک :

زیبایی زندگی اینه که ، ندونی و دعایت کنند ، نبینی و نگاهت کنند، نشنوی و صدایت کنند ، نفهمی و دوستت داشته باشند..