تا شقایق هست زندگی باید کرد... دو روز پیش جلوی در خونه مون یه گل شقایق رو دیدم که در امده.  برای بار اولی بود که اینجا گل شقایق میدیدم... زیبا و قشنگ ...


انگار زندگی داره پیغام میده که باید زندگی کنی و امیدوار باشی با این روییدن گل شقایق تنها  ،جلوی در خونه مون... میدونم یه کم زیادی احساساتی فکر می کنم در این زمینه ها... اما واقعا زیبا بود...

...

روزهای هفته  بعضی وقتها تکراری میشند و کسل کننده (البته بهتره بگم بیشتر وقتها تا بعضی وقتها). انگار همه چیز شبیه هم میشند . از خواب بلند شدن و  صبحانه خوردن و بیرون رفتن و ناهار خوردن و اینجا سر زدن و شام خوردن و خوابیدن و یه سری کارهای هر روزه و تکراری... انگار قرار نیست که من کار بزرگی انجام بدم و فقط و فقط دارم روزها رو پشت سر هم میگذرونم... احتمالا قرار نبوده که من این قدر بیهوده زندگی کنم و یه سیر  و دور تکراری و بعد هم تموم... شاید هم  همین تقدیر من بوده... اما نه...

...

پیر شدم و حالیم نیست  ... دیر شده و هنوز دارم فکر می کنم شنبه دیگه هم هستش برای یه شروع دوباره... دارم تموم میشم...

....

امیدواری مثل اون ابری کوچکی هست که به شکل اسب دیدمش ... به آسمان و ابرهای سفید نگاه کن...

...

این روزها از خوردن خورشت گنکر و دلمه برگ انگور و آش تره وحشی لذت بردم . چقدر بهار با این خوراکی های طبیعی ش خوشمزه هستش!...

بای بای