دیروز با میثم و بهنام خواهرزاده هام، سینمای 4 بعدی رفتیم. جاتون خالی،خیلی جالب بود. مخصوصا اون قسمتها که یهو صندلی پایین می افتاد و اون قسمتها که آب به سر آدم پاچیده میشد و یهو اون مارها دوسر و اون کدو حلوایی  به سمت آدم می امد و واقعا انگار  واقعی بود و  بدجوری  جالب بود. انگار داخل اون  کلبه بودی و یهو یه داس به سمتت از طرف اون مرد داخل کلبه بهت پرتاب میشد و اون راهرو ها و اون حبابها  اطراف و کلی چیز دیگه که توی کمتر از  20 دقیقه حسابی هم می ترسونند و هم حسابی  حال میداد و لذت می بردی . خواهرزاده هام که حسابی از این سینما 4 بعدی راضی بود و خوششون امده بود . بعدش هم داخل همون بازیگاه کودک   1 ساعتی بازی کردیم . ماشینهای کوبنده و اون چراغهای که روشن میشند و  باید با پا  روش میزدی و اون توپ پرتاب کردن و ... کلا خوش گذشت اون 2 ساعتی اونجا  حدودا بودیم. بعضی وقتها اینکارها و برگشتن به دوران کودکی و لذت بردن از اینجور چیزها همراه با بچه ها خیلی خوبه. مخصوصا  وقتی شادی بچه های همراه خودت رو ببینی و اینکه چقدر با شوق و ذوق دارند بازی می کنند...

....

امروز بالاخره  یه قدم کوچیک برای تغییر برداشتم . از فردا  باز به این راه ادامه میدم تا این وضعیتم رو تغییر بدم. دیگه حوصله اینجور زندگی کردن رو ندارم.  باید بیشتر تلاش بکنم و حال رو  زندگی کنم . برای الان تلاش بکنم....

...

دیروز بازی پرسپولیس  آخرش جالب بود .  نمیدونم چرا  فردوسی پور گفت که هوادارهای پرسپولیسی این گل رو نمی پسندند؟! . وقتی دروازبان حریف اونجوری وقت کشی الکی می کنه (حداقل مثل دروازبان داماش توی چند فصل پیش هم نبود که وقتی خودش رو زمین می انداخت ، آدم واقعا فکر میکرد این طفلکی یه چیزیش شده واقعا! با اینکه میدونست مثل بازی های قبلی  فقط ادای مصدوم بودن  رو در میاره! باز یه لحظه آدم پیش خودش میگفت چیزیش نشده باشه!) این گل زدن  اتفاقا ثانیه های آخر حسابی  چسبید . کل بازی رو جذابتر کرد با این برد ثانیه های آخر بازی!....