روزهای تنهایی حمیدرضا

آه
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٩
 

آه... آه تنها کلمه  ای هست...


آه... آه تنها کلمه  ای هست که از درون انسان و از ته قلب و جگرش بلند میشه و بیرون میاد... آه ساده هست، آه غمناک هستش، آه دردناک هستش ،آه نشونه خستگی و درماندگی  هستش، آه فریاد خاموشی هست  نسبت به بیرون و محیط اطراف، آه ویرانگر  هستش ، آه از ویرانه دل  خارج میشه...آه...

.....

هوا ابری شده،  من هم میخوام ابری بشم ابری و تاریک ، درست مثل ابرهای سیاه آسمان ... دلم نمیخواد دیگه روشنایی رو از این تاریکی رد بکنم . دلم میخواد تاریک و سرد باشم... مثل هوای ابری و سرد الان... دلم  دیگه روشنایی نمیخواد دیگه اعتقادات هم نمیتونه  جای چیزی رو بگیره. باید سرد بود و خشن درست مثل دیگران. باید فقط و فقط  به پول اهمیت داد . اصالت در پول هستش نه در مهر... باید تغییر کنم و این یه خورده باقی مونده رو هم از بین ببرم. باید مثل دیگران بشم. باید زندگی رو فقط از دریچه  سیاه و کدر  زمینی نگاه کنم و منتظر  و امیدوار  به چیزی نباشم....

....

رفتم و دیدم و شنیدم  و درک کردم که زیبایی زیباست... اما...

...

بعد از یک سال و خورده ای ۶ عید رفتم سر مزار فامیلم.  انگار قبرستان برزگتر شده این چند وقته که نرفتم. به سختی و با نگاه کردن روی سنگ قبر ها بالاخره  مزار  مادربزرگم (پدری)رو پیدا کردم.  خیلی وقت بود  که سر نزده بودم... مزار پدربزرگ (پدری) رو پیدا نمیکردم چند دقیقه  گشتم و دوباره برگشتم کنار مادربزرگم و  از اونجا نگاه کنم به جهت همیشگی و پیدا کردم. رفتم سر مزارش  ... خواهر ام میگند اونجا دور هستش  و اگه داخل شهر  بود بیشتر میشد سر زد اما به نظرم  اونجا خیلی بهتر از قبرستان شهر  هستش . راحت و رها  کنار تمام اجداد و فامیل... دوست دارم  اونجا دفن بشم.  از این قبرهای ردیف شده و  روی هم  خوشم نمیاد. دوست دارم که  کنار  تمام اجدادم در اونجا در آرامش ابدی هستند باشم... دلم برای مادربزرگم  تنگ شده...

     ....