همیشه از مقایسه شدن با دیگران بدم می امد . هیچ وقت دوست نداشتم با کسی مقایسه بشم ...


همیشه از مقایسه شدن با دیگران بدم می امد . هیچ وقت دوست نداشتم با کسی مقایسه بشم  همیشه از شنیدن اینکه فلانی  در فلان کار از تو بهتر هستش خوشم  نمیامد. دوست داشتم تشویق بشم نه  اینکه مقایسه بشم ...

بهار ها وقتی هوا خوب میشد  توی کوچه بعد از مدرسه بازی می کردیم.  تیله بازی و  تفنگ بازی .   وقتی رگبار بارون  بهاری میزد سریع زیر یه جای پناه می گرفتیم تا خیس نشیم و منتظر میشدیم که بارون قطع شده و دوباره بازی کنیم. از فوتبال  بازی کردن خوشم نمیامد اما بازی می کردم درست مثل بچه های کوچه ... هر روز مدرسه می رفتم اگه شیفت صبح بودیم  بعد از ظهر ها داخل کوچه بودم و اگه شیفت ظهر  هم بعد از مدرسه یک راست کنار تلویزیون و کارتون دیدن  کارم بود .  وقتی یه کم بزرگتر شدم با بچه ها میرفتیم میکرو بازی می کردیم . قارچ خور بازی جالبی بود . فوتبال هم که خیلی راحت بود . کاراته هم که واقعا جالب بود . صاحب  اونجا داخل مغازه  اون وقتها  سمبوسه هم درست می کرد. خوردن اون سمبوسه های کوچیک  بعد از بازی حسابی می چسبید . بعد از یه مدتی هم که سگا  امد که واقعا خیلی جالب بود و بعد هم که  سونی امد و  دیگه واقعا همه چیز جالبتر شده  بود اما دیگه اون مغازه نبود و جای دیگه می رفتم  دیگه خبری از سمبوسه ها بعد از مدرسه نبود. زندگی جالب شده بود و  گرافیکش درست مثل سونی بالا رفته بود همه چیز  یه جور دیگه شده بود . انگار یه حس و حال دیگه بود .  میل فهمیدن و خوندن و درک  کردن و یاد گرفتن های چیز های جدید درست  انگار همه جا  برام موج می زد شناختن و یاد گرفتن  راه های جدید. درست مثل کلک های   بازی  های سونی که باید یاد می گرفتی و حتی یه دفتر چه برای تمام این کلک ها وجود داشت  اما توی زندگی هیچ کتاب و راهنمای کاملی  وجود نداشت.  زندگی درست مثل  خرمالویی که اول خوشمزه و شیرین  هستش و آخرش  گس و چسبناک  ، جلو ه میکرد .  انگار با بزرگ شدن  قد  و وزنم  همه چیز هم داشت تغییر می کرد ....

...

ای عشق مدد کن که به سامان  برسیم

چون مزرعه تشنه به باران برسیم

یا من برسم به یار و یا یار به من

یا هر دو بمیریم و به پایان برسیم

:شاعرش رو ندونم کی هستش