من بی می ناب زیستن نـتـوانم

بی باده  کشید  بار تن  نـتـوانم

من بنده آن دمم که ســاقی گـوید

یک جام دگر بگیر و من نتوانم

خیام...


من بی می ناب زیستن نـتـوانم

بی باده  کشید  بار تن  نـتـوانم

من بنده آن دمم که ســاقی گـوید

یک جام دگر بگیر و من نتوانم

.....

 چـون  نیست  مـقام  ما  درین  دهـر مـقیم

پس بی می و معشوق خطایی است عظیم

تـا کـی ز قدیـم  و  مـحدث  امـیدم  و  بیـم

چون  من  رفتم  جهان چه محدث چه قدیم

....

من  ظاهر  نیستی   و هستی  دانم

من  باطن  هر  فراز و پستی  دانم

با این هـمه از دانش خود شرمم باد

گـر  مرتبه ای  ورای  مستی  دانم

….

یک   چند  به کودکی  به استاد  شدیم

یک   چند  ز استادی خود شاد   شدیم

پایان   سخن  شنو که ما را چه  رسید

چون  آب  بر آمدیم و چون باد  شدیم

خیام...

...

این فال رو الان  گرفتم:

دوش وقـت سحر از غصه نجاتـم دادند

واندر آن ظلمت شـب آب حیاتـم دادند

بیخود از شعشـعـه پرتو ذاتـم کردند

باده از جام تـجـلی صـفاتـم دادند

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی

آن شـب قدر که این تازه براتـم دادند

بـعد از این روی من و آینه وصف جـمال

کـه در آن جا خبر از جلوه ذاتـم دادند

من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب

مستـحـق بودم و این‌ها به زکاتم دادند

هاتـف آن روز به من مژده این دولت داد

کـه بدان جور و جفا صبر و ثباتـم دادند

این همه شهد و شکر کز سخنم می‌ریزد

اجر صبریسـت کز آن شاخ نباتـم دادند

همـت حافـظ و انفاس سحرخیزان بود

کـه ز بـند غـم ایام نـجاتـم دادند

حافظ