روزهای تنهایی حمیدرضا

انجیر........
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٢
 

دیروز باغچه خونه مون رو بیل زدم.  درخت سیب  داخل باغچه که بعد از سه سال

بزرگ نشده بود رو کندم.  خودم نمی خواستم و حس خوبی نداشتم یه درخت رو بکنم

 اما مادرم می گفت  باید از باغچه درش بیاری چون درختش  بزرگ نشده و بار  نمیده

. من هم کندم و به جاش یه درخت انجیر کاشتم.  چند روز قبلش هم  یه درخت  انگور

کاشته بودم.  یا اون انجیر خونه  قبلیم افتادم که چقدر خوب بود و چقدر اون جا کنارش

بازی می کردم و تابستونها  هم بالای درخت می رفتم  تا انجیرها رو بچینم . چقدر پر بار

و بزرگ بود... این نهال انجیر هم از همون نوع انجیر هستش . پدرم میگه امسال

بار میده و یه چندتایی انجیر در میاد....

....

هوا بارونی شده  ... دلم گرفته  ... باید برم زیر بارون تا دوباره  معنای زندگی  رو

بفهم... دلم گرفته و  منتظر  هستش منتظر  صدای  گنجشک ها  زیر این بارون

هستم . نمیدونم  چرا گنجشک ها نمیاند...

.........

عشق ،  شور و امید و  نور  و  رنج  هستش... عشق، عشق است...

.....

بوی بارون بهاری  حس نمی کنی؟ طبیعت  هم داره دوباره  تازه میشه و دوباره بیدار

میشه اما  تو خوابی.... یه خواب  هزار ساله....